▪️*یورش بردن به در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام و آتش زدن درب خانه و کتک زدن و بین در و دیوار قرار گرفتن حضرت زهرا سلام الله علیها و شهادت حضرت محسن… *
☑️ حضرت امير عليه السّلام فرمود: سبحان اللَّه! به خدا قسم كه زمان زيادى از فوت پيامبر نگذشته و هنوز اين كلام رسول خدا در اذهان باقى است، و خود أبو بكر نيك مىداند كه لقب «امير المؤمنين» مخصوص من است، و رسول خدا وى را با شش نفر ديگر امر فرمود: كه مرا به اين عنوان خطاب كنند. و او با رفيقش عمر چون منظور پيامبر را دريافتند گفتند: آيا اين دستور از جانب خدا و رسول او است*؟ و فرمود: «آرى، اين حقّى از جانب خدا و رسول است كه او: امير المؤمنين، و سرور مسلمانان، و پرچم دار پيشانى سفيدان از وضو است، *خداوند علىّ را به روز قيامت بر صراط مىنشاند كه دوستانش را به بهشت داخل و دشمنانش را روانه دوزخ سازد».
*
با شنيدن اين سخنان آن فرستاده به سوى أبو بكر بازگشته و او را از تمام مطالب آگاه ساخت، و آن روز از وى دست كشيدند.
چون شب شد وى فاطمه را بر مركبى سوار نموده و تمام آنان را به يارى طلبيد، و جز همان چهار نفرى كه قبلا گفتم هيچ يك به يارى آن حضرت نشتافت، و تنها ما بوديم كه سرهامان را تراشيده و آماده جان فشانى و يارى آن حضرت شديم. و چون آن حضرت وضعيّت را در عدم يارى، و طرفدارى و فرمانبرى و بزرگداشت مردم نسبت به أبو بكر مشاهده فرمود، [صبورانه] در خانهاش نشست.
عمر به أبو بكر گفت: چرا كسى را نمىفرستى تا علىّ را وادار به بيعت كنى؟ زيرا جز او و همان چهار نفر همه بيعت كردهاند!. و أبو بكر نسبت به عمر نرم تر و ملايم تر و ملاحظهكارتر بود، و عمر تند و خشن و ستمكارتر بود. أبو بكر گفت: چه كسى را براى اين كار بفرستم؟
عمر گفت: قنفذ را به سويش بفرست!- و او بردهاى از آزادشدگان فتح مكّه بود كه روحيهاى تند و خشن و ستمكار داشت و از افراد سرسخت قبيله بنى تيم بود-، پس او را همراه گروهى پى اين كار فرستاد، او به در خانه علىّ عليه السّلام حاضر شد و اذن دخول خواست، ولى جواب ردّ شنيد، آنان نيز اين موضوع را در مسجد به اطّلاع أبو بكر و عمر و جمع حاضر رساندند، عمر گفت: برويد آنجا؛ خواه اجازه دهد و خواه ندهد بدون اجازه وارد شويد!!. آن جماعت نيز رهسپار بيت ولىّ خدا شده و اذن خواستند، در اين هنگام حضرت صدّيقه كبرى فرمود: ورود به خانهام بر شما حرام و ممنوع باد! با شنيدن اين كلام همراهان قنفذ باز گشته نزد عمر رسيده و گفتند: فاطمه ورود بىاجازه به منزلش را بر ما ممنوع و حرام نمود! با شنيدن اين كلام عمر به خشم آمده و گفت: ما را با زنها چه كار؟!
سپس به گروهى از اطرافيانش دستور داد تا مقدارى هيزم برداشته و با او همراه شوند، تا در اطراف منزل علىّ عليه السّلام قرار دهند، و اين در حالى بود كه ولىّ خدا به همراه همسر و فرزندانش در خانه بود! سپس عمر با صدايى بلند خطاب به حضرت امير گفت: به خدا سوگند يا خارج شده و با خليفه پيامبر بيعت مىكنى، و يا خانهات را آتش مىزنم!.
سپس بازگشته و نزد أبو بكر نشست، در حالى كه مى ترسيد نكند علىّ با شمشير از منزل خارج شود، زيرا با سختى و شدّت او نيك آشنا بود. سپس به قنفذ دستور داد كه اگر خارج نشد بىاجازه او داخل شده و در صورت ممانعت خانه را به آتش بكشيد. قنفذ براه افتاده و با همراهانش بىاجازه به خانه ولىّ خدا يورش بردند، آن حضرت خواست شمشير كشد ولى مانعش شدند، و شمشيرى از آنان گرفت تا دفاع كند ولى جمعيت او را محاصره كرده و شمشيرش را ستاندند، و از اطراف آن حضرت را محاصره نموده و ريسمانى سياه بر گردن مباركش انداختند
، با مشاهده اين وضع دردانه رسول خدا بىتاب شده و خواست كه ميان همسر و پسر عمويش و آنان حائل شده و مانع شود، كه قنفذ ملعون تازيانهاش را به تندى بر بازوى مبارك صدّيقه طاهره فرود آورد!! اثر اين ضربه تا دم شهادت در بازوى آن حضرت هم چون دمبل باقى بود. در اين حال أبو بكر به قنفذ پيغام فرستاد كه علىّ را نزد من بياور، و اگر فاطمه ممانعت كرد او را بزنيد و از نزد على دورش سازيد، با اين پيغام كار بالا گرفت و قنفذ با شدّت عمل بالاترى وارد صحنه شد و در نهايت قساوت و شدّت دخت گرامى پيامبر را ميان فشار درب و ديوار قرار داده و شدّت اين كار به حدّى بود كه پهلوى آن بانو شكست و بچّه داخل شكم سقط شد!! در اثر اين عمل دَدمنشانه آن بانوى گرامى تا آخر عمر پيوسته زمينگير و بسترى شد تا اينكه به همين دليل مظلومانه به شهادت رسيد،…
«صلوات اللَّه عليها.و لعن الله قاتلیها و ظالمیها»
▪️ادامه دارد▪️
➖➖🔘➖➖🔘➖➖🔘➖➖🔘➖➖
📓الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي) ؛ ج1 ؛ ص80
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
*اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم العن الجبت و الطاغوت حَتّی تَرضی فاطمه الزهراء سلام الله علیها*




ثبت دیدگاه