✳️ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ اَلْمَسْعُودِيُّ فِي إِثْبَاتِ اَلْوَصِيَّةِ ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ اَلْمُسَيَّبِ قَالَ: قَحَطَ اَلْمَدِينَةَ فَخَرَجَ اَلنَّاسُ يَمِيناً وَ شِمَالاً فَمَدَدْتُ عَيْنِي فَرَأَيْتُ شَخْصاً أَسْوَدَ عَلَى تَلٍّ قَدِ اِنْفَرَدَ فَقَصَدْتُ نَحْوَهُ فَرَأَيْتُهُ يُحَرِّكُ شَفَتَيْهِ فَلَمْ يُتِمَّ دُعَاؤَهُ حَتَّى أَقْبَلَتْ غَمَامَةٌ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهَا حَمِدَ اَللَّهَ وَ اِنْصَرَفَ وَ أَدْرَكَنَا اَلْمَطَرُ حَتَّى ظَنَنَّا اَلْغَرَقَ فَاتَّبَعْتُهُ حَتَّى دَخَلَ دَارَ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ فَدَخَلْتُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي فِي دَارِكَ غُلاَمٌ أَسْوَدُ تَفَضَّلْ عَلَيَّ بِبَيْعِهِ فَقَالَ يَا سَعِيدُ وَ لِمَ لاَ يُوهَبُ لَكَ ثُمَّ أَمَرَ اَلْقَيِّمَ عَلَى غِلْمَانِهِ بِعَرْضِ كُلِّ مَنْ فِي اَلدَّارِ عَلَيْهِ [فَجُمِعُوا] فَلَمْ أَرَ صَاحِبِي بَيْنَهُمْ فَقُلْتُ لَهُ فَلَمْ أَرَهُ فَقَالَ إِنَّهُ لَمْ يَبْقَ إِلاَّ فُلاَنٌ اَلسَّائِسُ فَأَمَرَ بِهِ فَأُحْضِرَ فَإِذَا هُوَ صَاحِبِي فَقُلْتُ لَهُ هَذَا هُوَ فَقَالَ [لَهُ] يَا غُلاَمُ إِنَّ سَعِيداً قَدْ مَلِكَكَ فَامْضِ مَعَهُ فَقَالَ لِيَ اَلْأَسْوَدُ مَا حَمَلَكَ [عَلَى] أَنْ فَرَّقْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَ مَوْلاَيَ فَقُلْتُ لَهُ إِنِّي رَأَيْتُ مَا كَانَ مِنْكَ عَلَى اَلتَّلِّ فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ مُبْتَهِلاً ثُمَّ قَالَ إِنْ كَانَتْ سَرِيرَةٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ قَدْ أَذَعْتَهَا عَلَيَّ فَاقْبِضْنِي إِلَيْكَ فَبَكَى عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ وَ بَكَى مَنْ حَضَرَهُ وَ خَرَجْتُ بَاكِياً فَلَمَّا صِرْتُ إِلَى مَنْزِلِي وَافَانِي رَسُولُهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ [لِي] إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَحْضُرَ جَنَازَةَ صَاحِبِكَ فَافْعَلْ فَوَجَدْتُ اَلْعَبْدَ قَدْ مَاتَ بِحَضْرَتِهِ.
✴️ سعید بن مسیب می گوید: سالی در مدینه، قحطی شد و باران نیامد. هر چه مردم دعا کردند و نماز طلب باران خواندند، اثری نبخشید. در خلوتی، در دامنه کوهی، غلامی را دیدم که عبادت می کرد و حال عجیبی داشت و در مناجات خویش می گفت:خدایا! ما بندگان! چنین هستیم! خدایا! رحمت خود را از ما قطع نکن.او مشغول عبادت بود که دیدم اوضاع عالم عوض شد. یقین کردم که آن تغییر در اثر دعای این شخص بود. دنبالش رفتم تا ببینم کیست. فهمیدم غلام خانه امام سجاد (علیه السلام) است.
پیش خودم گفتم: هر طور هست من او را از امام می خرم، نه برای این که خادم من باشد؛ بلکه من خادم او باشم و از فیض وجود او استفاده کنم.خدمت امام رسیدم و عرض کردم من یکی از غلام های شما را می خواهم.فرمود: کدام یک؟ بالاخره او را پیدا کردم؛
اما غلام ناراحت شد.گفت: ای مرد! چرا مرا از این خانه جدا می کنی. چرا مرا از محبوبم جدا می سازی.گفتم: می خواهم تو را ببرم و تا آخر عمر خدمتگزار تو باشم و از محضر تو استفاده کنم.من در فلان جا شاهد و حاضر بودم که چگونه دعا می کردی. شک ندارم که این باران در اثر اجابت دعای تو بود.غلام تا این جمله را از من شنید، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! من نمی خواستم از این رازی که بین من و تو است، شخص دیگری آگاه شود. حال که از این راز آگاه شدند، خدایا! مرا از این دنیا ببر! جانم را بگير، قبض روحم کن.
امام سجّاد عليه السّلام و همه حاضران [ از اخلاص و احساسات پاك و پرشور آن غلام ] گريستند، و من در حالى كه اشك مى ريختم، از خانه امام بيرون آمدم، وقتى كه به خانه ام رسيدم، فرستاده امام سجّاد عليه السّلام به من رسيد و گفت: “اگر مى خواهى در تشييع جنازه رفيقت شركت كنى بيا”، به خانه امام سجّاد عليه السّلام بازگشتم، ديدم آن غلام در محضر امام سجّاد عليه السّلام از دنيا رفته است.
📙 مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ج ۱۴، ص ۷۴
📗 منتهی الامال، حاج شیخ عباس قمی، انتشارات مسجد جمکران، ص ۱۱۶۶
〰️〰️🔸〰️〰️🔸〰️〰️🔸〰️〰️🔸〰️〰️
🤲 اللهم عجل لولیک الفرج
😡 اللهم العن الجبت و الطاغوت و النعثل حتی تَرضی فاطمة الزهراء سلاماللهعلیها




ثبت دیدگاه