💠🔶💠 داستان تشرفات
25 خرداد 1403 - 20:12
بازدید 105
پ
پ

🔸میرزا حسین کشیکچی، نگهبان ساده، معروف به هالوی اصفهانی از یاران خاص امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. مزار این بزرگوار در تخت فولاد اصفهان است.

✳️ حجةالاسلام حاج آقا جمال اصفهانى رحمةاللّه عليه (مدفون در تكيه مادر شاهزاده) به نقل از يكى از تاجران صالح و مورد اعتماد اصفهان چنين نقل فرموده است:

در مسير مسافرتم به بيت‏ اللّه الحرام، چون به نزديكى كربلا رسيدم، آن بسته ‏اى را كه همه پول و مخارج سفر با باقى اثاثيه و لوازم من در آن بود، دزد برد و در كربلا هم هيچ آشنايى نداشتم كه از او پول قرض كنم.

تصوّر آن كه با آن همه دارايى تا آنجا رسيده باشم و از حج محروم شوم، بى‏ اندازه مرا غمگين و افسرده كرده بود. حيران و سرگردان مانده بودم كه به ذهنم رسيد شب را به مسجد كوفه بروم.

در بين راه كه تنها از غم و غصه سرم را پايين انداخته بودم، ديدم سوارى با كمال هيبت و اوصافى كه در وجود مبارك حضرت صاحب‏ الأمر عليه السلام بدان توصيف شده است، در برابرم پيدا شد و فرمود:
«چرا اين چنين افسرده حالى؟»

عرض كردم: «مسافرم و در طول مسير خسته شده ‏ام.» فرموند: «اگر علتى غير از اين دارد، بگو!»

شرح حالم را عرض كردم. در اين حال صدا زدند: «هالو!» به ناگاه ديدم كه شخصى با لباس نمدى، در قيافه ‏ى حمال‏ ها و كشيكچى ‏هاى بازار اصفهان، ظاهر شد. در نزديكى حجره‏ ى ما در بازار اصفهان يك كشيكچى (محافظ و نگهبان مغازه ‏ها) به نام هالو بود. در آن لحظه كه آن شخص حاضر شد، خوب نگاه كردم، ديدم همان هالوى اصفهان است.

حضرت به او فرمودند:
«اثاثيه‏اىی را كه دزد از او برده است، به او برسان! و او را به مكه ببر!» و به ناگاه ناپديد شدند.

آن شخص به من گفت: «در فلان ساعت از شب به فلان جا بيا تا اثاثيه ‏ات را به تو برسانم!» وقتى آنجا حاضر شدم، او هم تشريف آورد و بسته ‏ى پول و اثاثيه ‏ام را به دستم داد و فرمود: «درست نگاه كن و ببين اموال و اثاثيه ‏ات تمام است؟» بسته را باز كردم و ديدم چيزى از آنها كم نشده است. فرمود: «برو اثاثيه‌ى خود را به كسى بسپار! و فلان زمان در فلان مكان حاضر باش تا تو را به مكه برسانم!»
من سر موعد حاضر شدم و او هم حاضر شد. فرمود: «پشت سر من بيا!» به دنبال او راه افتادم. مقدار كمى از مسافت كه طى شد، به ناگاه خود را در مكه ديدم.

فرمود: «بعد از اعمال حج، در فلان مكان حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقاى خود بگو: با شخصى ديگر از راه نزديك‏تر آمده ‏ام، تا متوجّه نشوند.»

پس از اعمال حج در موعد مقرر حاضر شدم و جناب هالو مرا به همان طريق به كربلا باز گردانيد. آن جناب در مسير رفت و برگشت به ملايمت با من سخن مى‌گفت، امّا هر وقت مى‏ خواستم بپرسم كه آيا شما همان هالوى بازار اصفهان هستيد، هيبت او مانع از پرسيدن مى‏ شد.
هنگامى كه به كربلاى معلی رسيديم، رو به من كرد و فرمود: «آيا حق محبّت من بر گردن تو ثابت شد؟» گفتم: «بلى» فرمود: «تقاضايى دارم كه به وقتش از تو خواهم خواست تا برايم انجام بدهى.» و آن گاه از من جدا شد.

به اصفهان آمدم و براى رفت و آمد مردم در خانه نشستم. روز اول، ديدم جناب هالو وارد شد. خواستم از جاى خويش برخيزم و به خاطر مقامى كه از او ديده‏ ام، او را اكرام و احترام نمايم كه با اشاره از من خواست در جايم بنشينم و چيزى نگويم.

آن گاه به قهوه ‏خانه رفت و پيش خادم‌ها نشست و در آنجا مانند خدمتكاران چاى خورد و قليانى كشيد. بعد از آن، وقتى خواست برود، نزد من آمد و آهسته فرمود: «آن تقاضايى كه از تو داشتم، اين است كه روز پنج‏شنبه، دو ساعت به ظهر مانده، به منزلم بيايى تا كارم را به تو بگويم! آن گاه آدرس منزلش را داد و تأكيد فرمود سر ساعتى كه گفتم، به اين آدرس بيا! نه زودتر و نه ديرتر».

در روز موعود، با خود گفتم: «چه خوب است ساعتى زودتر بروم تا فرصتى بيابم در كنار هالو بنشينم و احوال امام زمانم را از او بپرسم. شايد به بركت همنشينى با هالو من هم آدم بشوم!»

به آدرسى كه فرموده بود، رفتم؛ اما هرچه گشتم، خانه ‏ى او را پيدا نكردم. ساعتى گذشت تا آن كه رأس ساعتى كه فرموده بود، به ناگاه خانه‏ اش را يافتم. آمدم در بزنم، ديدم در باز شد و سيّد بزرگوارى غرق نور، عمامه ‏ى سبزى به سر و شالى مشكى به كمر، از خانه‏ هالو خارج شد. به ناگاه ديدم كه هالو نيز به دنبال آن سيّد نورانى از خانه خارج و با تواضع و احترام فوق ‏العاده ‏اى به دنبال آن جناب روان شد.

در آن هنگام شنيدم كه هالو خطاب به آن بزرگوار مى‏ گفت: «سيدى و مولاى! خوش آمدى! لطف فرموديد به خانه ‏ى اين حقير تشريف آورديد!!»

هالو تا انتهاى كوچه او را بدرقه كرد و بازگشت. در هاله ‌اى از تعجّب و حيرت پرسيدم: «هالو! او كه بود؟!» پاسخ داد: »واى بر تو! مولاى خود را نشناختى؟! او حجت بن الحسن‏ عليه السلام بود كه در آخرين روز عمرم لطف فرموده، به ديدارم آمده بود.

اما از تو مى ‏خواهم كه فردا صبح به ابتداى بازار بروى و حمال‌ها و كشيكچى‌ها را با خود به اين خانه بياورى! در اين خانه باز خواهد بود و وقتى به آن وارد مى‏شويد، من از دنيا رفته‌ام. كفن ام را به همراه ۸ تومان پول آماده كرده‌ام و در گوشه‏ ى اتاق گذاشته‌ام. آن را بردار و با كمك ديگران بدنم را غسل بده و كفن کن و در قبرستان تخت فولاد به خاك بسپار!».

صبح جمعه، غريبانه جنازه ‏ى او را برداشتيم و پس از غسل و كفن، در گوشه‏ اى از قبرستان تخت فولاد به خاك سپرديم.

وقتى خاك‏ها را روى بدن مطهرش ريختند غرق اشك و آه فرياد زدم: «مردم! هيچ كدام از شما او را نشناختيد! او يكى از اولياى خدا و امام زمان‏ عليه السلام بود».

آن گاه به سراغ همسفرهای مكه‏ام رفتم و همه را جمع كردم، به خانه‌ى آيت ‏اللّه روضاتى رضوان‏ اللّه تعالى عليه بردم و خطاب به آن جناب گفتم: «آقا! همه‌ى همسفرانم شاهدند كه در طول سفر حج از آنها جدا شدم. عاقبت امام زمان ‏عليه السلام مرا نجات داد و كسى كه به دستور حضرت، اموال و اثاثيه‏ام را به من بازگرداند و مرا به مسجدالحرام و از آن‏جا دوباره به كربلا رسانيد، هالو بود».

آيت‏اللّه سيّد محمّد باقر چهارسوقى، به محض شنيدن اين كلام، سراسيمه و گريان به سوى تخت فولاد حركت كرد و موجى از مردم نيز به همراه او روان شدند. به سرعت خود را به قبر هالو رسانيد و بر روى قبر او انداخت و گريه‏ ها كرد. وقتى از روى قبر برخاست، رو به جمعيت كرد و فرمود: «مردم اصفهان! در همين جا به شما وصيت مى‏كنم كه وقتى من مُردم، مرا در اين جا در كنار قبر هالو دفن كنيد! مى‏ خواهم وقتى امام زمان ‏عليه السلام به زيارت قبر هالو تشريف مى ‏آورند، از روى قبر من عبور كنند و نگاهى هم به من بيندازند».

〰️〰️🔸〰️〰️🔸〰️〰️🔸〰️〰️🔸〰️〰️

🤲 اللهم وَارْزُقْني رُؤْيَةَ قآئِمِ آلِ مُحَمَّد، وَاجْعَلْني مِنْ اَتْباعِهِ وَاَشْياعِهِ، وَالرّاضينَ بِفِعْلِهِ، بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.

خدايا! ديدار قائم آل محمّد را روزي‌ام گردان، و مرا از پيروان و شيعيان او قرار ده، و از کسانی قرار ده که در زمان ظهور راضی به فعل اویند، به رحمتت یا ارحم الراحمین.

@dinemosafa

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.