🌸 یک جوانی است به نام یاقوت حلاوی در حله زندگی می کند. مادر شیعه است و پدرش سنی. در این مکتب تربیت مادر خیلی مهم است. مادرش یاقوت را برمیداشت و خانه قوم و خویش های بابای یاقوت را می برد زن ها دور هم جمع می شدند از این طرف از آن طرف صحبت مذهب هم در میان میآمد مادر یاقوت به قوم و خویش های پدر یاقوت می گفت: حق با ما شیعه است ما شیعه درست میگویم. دلایلی هم داشت و دلایل خودش را نقل می کرد و می گفت: ما الان یک آقای داریم که آن آقا مشکل گشایی ماست شما که را دارید؟
⚡️آنهایی را که شما دارید که اولی الامرهای شمایند، نمی توانند مشکل گشایی کنند. مادر یاقوت به قوم و خویش های بابایی یاقوت میگفت:
🌷ما آقای داریم که مشکل گشاست. اربابی داریم مشکل گشاست. هر گره ای در کار ما پیدا شود وقتی به اوتوسل بجویم گره از کار ما باز میکند. مخصوصاً در راه گم شویم وقتی به او استغاثه کنیم ما را به زودی نجات میدهد اما شما که را دارید؟
آنها در جواب وامی ماندند، چون کسی را نداشتند که نشان بدهند. قوم و خویش های بابایی یاقوت به مادر یاقوت حمله میکردند که غیر مذهب ما بر حق است و این نزاع و اختلاف در بین بود.
🔸اتفاقاً یاقوت 6 _7 ساله شد مادرش فوت کرد و یاقوت در چنگال قوم و خویش های بابا افتاد و در این دستگاه اینها بزرگ شد و سنی شد.
حالا ۲۰ ساله شده مشغول روغن فروشی در کنار حله است سال یکی دو مرتبه می رود و روغن کلی از خارج حله میخرد و می آورد و جزئی و کلی می فروشد. برای خرید روغن فصلی با رفقا حرکت کرد و پس از خرید روغن به طرف حله به راه افتادند. بیابانهای آن منطقه هم مثل کبیر مرکزی ما می ماند نه آب دارد و نه آبادی. اگر کسی در آنجا ها گم شد حسابش با کرام الکاتبین است چون راه معینی نیست که از این راه برود. نشانه هم نیست که طبق نشانه برود. بیابان شوره زاری است که باد هم میوزد خاک های گوگردی را بلند میکند و چند کیلومتر آن طرف می ریزد و یک کوه میشود فردا آن کوه را بلند میکند باز چند کیلومتر آن طرفتر می ریزد. اگر کسی در آن بیابان ها گم شد باید شهادتین را بخواند.
یاقوت با رفقا، به طرف حله می آمد، به یک منزلی رسیدند پیاده شدند تا استراحت کند یاقوت یک مرتبه از خواب بیدار شد دید رفقایش رفته اند و این تک مانده است. باخود گفت : ای چطور شده! رفقا مرا بیدار نکردهاند! یا بیدار کردند ولی شدت خستگی باز مرا به خواب انداخته است. تنها ماندهام. راه هم بلد نیستم. اگر یک نسیمی بوزد حساب من پاک است. دیگر گم می شوم و باید بمیرم. مشکهای روغن را به گرده اسب و یابویش محکم بست و به راه افتاد ۵_۶ کیلومتر برابر اثر نشانه هایی که از رفقایش بود آنها را تعقیب کرد و به دنبال آن ها رفت…
مشکهای روغن را به گرده اسب و یابویش محکم بست و به راه افتاد ۵_۶ کیلومتر برابر اثر نشانههایی که از رفقایش بود آنها را تعقیب کرد و به دنبال آنها رفت ولی یکی دوتا باد وزید و راهها پاک و صاف شد.
یاقوت معطل ماند؛ آیا از اینجا برود یا از آنجا برود. یک کیلومتر از این طرف میرفت؛ خیر اثری نیست دوباره برمیگردد نیم کیلومتر از آن طرف میرود، خیر اصلی نیست برمیگردد. پریشان شده است، روز هم رو به غروب است. و اضطراب یاقوت بیشتر میشود.
👈از آنجایی که عموما تا به گرفتاری نیفتیم خدا خدا نمیکنیم و به یاد خدا نمیافتیم. قرآن هم میفرماید:
«فإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ» (65 عنکبوت)
وقتی توی دریا بود و کشتی در طوفان افتاد و چهار موجه شد و نزدیک به غرق شد ای خدا! ای خدا! میگوید و نذر حضرت عباس و نذر امام حسین….. میکند، همین که بیرون آمده از آن موجها راحت شد، باز چموشی و همان کارهایی را که قبلاً داشته است را دوباره دنبال میکند.
⚡️وقتی به خدا متوجه میشویم که گرفتار شویم یاقوت حالا گرفتار شده است اینجا صحبت جان است راه را گم کرده است و اگر راه پیدا نشود از تشنگی و گرسنگی باید بمیرد،
. اینجا شروع به خدا! خدا! کرد که ای خدا! به دادم برس، خدای متعال به فریادم برس ولی از راه ولی وقت.
این را ملتفت باشید همین طور که در اضطراب بود یک مرتبه از آن حرفی که مادرش با قوم و خویشان بابایش میگفت به یادش آمد زیرا:
«العِلْمُ في الصِّغَرِ كالنَّقْشِ في الحَجَرِ»
سخنی که در کودکی به گوش انسان برود مانند نقش بر سنگ باقی می ماند.
یک مرتبه یادش آمد که مادرش میگفت: ما آقایی داریم، هر جا گرفتار شویم و دست به دامنش بشویم، او به داد ما میرسد. فکر کرد که مادرم چه میگفت فکر کرد کلمات به یادش آمد. یک مرتبه ایستاد و رو به یک طرف کرد و فریاد زد:
☀️یا صاحب الزمان ادرکنی
☀️یا فارس الحجاز ادرکنی
☀️یا اباصالح المهدی اَرشَدَنی
صدا زد فاصله اندک شد. یک وقت دید یک آقایی پیدا شد چقدر با جلال! چقدر با مهابت! سوار بر اسبی است. صورتی نورانی دارد.
🔅آی، ای دلم قربان خاک پایت یا صاحب الزمان
یک صورتی نورانی دارد. یک نیزهای هم در دستش است. سر ۵ قدمی جلوی اسبش را کشید،
یاقوت متعجب شد توی این بیابان پرنده پر نمیزند این آقا از کجا پیدایش شد، از زمین جوشید؟! از آسمان افتاد؟! یک مرتبه صدا زد:
🌷 _یاقوت
_لبیک لبیک
🌷_یاقوت راه را گم کردهای!
گفتم: آری، قربانت بروم، راه را گم کرده ام.
🌷فرمود: یاقوت از این طرف برو، یک مقداری راه که رفتی به قبیلهای میرسی که آنها از شیعیان مایند، امشب را آنجا پیش شیعیان ما بمان فردا با رفقایت روانه راه شو.
🌷_ ای یاقوت مذهب مادرت را اختیار کن.
موی بر تنم راست شد بدنم به لرزه افتاد،
این آقا کیست؟ از کجا از مذهب من خبر دارد؟ از کجا راه را میداند؟
رفتم جلو قسمش دادم گفتم: تو را به آن خدایی که تو را آفریده و آن خدایی که این مقام را به تو داده، خودت را برای من معرفی فرما! آقا جان تو کیستی! یک وقت دیدم فریاد زد:
🌷_یاقوت منم صاحب الزمان!
یعنی منم دستگیر از پا افتادگان، منم غمخوار بیکسان، منم پشت و پناه شیعیان،
اینها معانی آن عبارتی است که فرمودند، این کلمات را گفت، یاقوت منقلب شد. و گفت: دیدم آقا اسب را به حرکت درآورد که برود. جلو دویدم گفتم آقا قربانت بروم کجا میروی ؟ دیدار مینمایی و پریز میکنی؟ قربانت بروم آقا بیا امشب به همین جا برویم. خودت فرمودی این قبیله شیعیان شمایند بیا امشب پیش شیعیانت برویم من هم خدمتتان باشم.
. خوب دلتان را قرص بگیرید اگر مختصر علاقهای داشته باشید این کلمه همه شما را تکان میدهد و ناله شما را بالا بلند میکند.
🌷فرمود:_یاقوت تو برو من نمیتوانم بیایم!
_قربانت بروم چرا نمیتوانی بیایی؟
🌷فرمود: الان در هزار نقطه زمین شیعیانم به من استغاثه کردهاند باید به داد همه آنها برسم.
⚡️مولای مستعان یا صاحب الزمان⚡️
⚡️الغوث و الامان یا صاحب الزمان⚡️
🤲 خدایا به حق قرآن عظیم به حق خاتم النبین دست ما را به دامان آقای ما برسان. آقای ما را به فریاد ما برسان، و سایهاش را بر سر ما مستدام بدار.
☘️آمین یا رب العالمین ☘️
〰️〰️🌹〰️〰️🌹〰️〰️🌹〰️〰️🌹〰️〰️
🤲اللهم ➖عجل➖ لولیک➖ الفرج
وَارْزُقْني رُؤْيَةَ قآئِمِ آلِ مُحَمَّد، وَاجْعَلْني مِنْ اَتْباعِهِ وَاَشْياعِهِ، وَالرّاضينَ بِفِعْلِهِ، بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.
پروردگارا! تعجیل کن در فرج ولیَّت،
و ديدار قائم آل محمّد را روزي من گردان،و مرا از پيروان و شيعيان او و از کسانی قرار ده که راضی به فعل او هستند،به مهرت اي مهرورزترين مهرورزان.




ثبت دیدگاه