فضائل امیرالمؤمنین (ع)
04 اسفند 1399 - 18:44
بازدید 20
پ
پ

صلیاللهعلیک_یاامیرالمومنین

صلی‌الله‌علیک‌یا‌فاطمةالزهرا

فضائل_امیرالمومنین

امیرالمومنین علی علیه السلام بالای بام خانه خرما تناول می کرد و در آن زمان حضرت در سنین جوانی بود ، سلمان رضوان الله علیه در حیاط آن خانه لباس خود را می دوخت ، حضرت دانه خرمائی به طرف او رها کرد .

سلمان گفت : ای علی علیه السلام با من شوخی میکنی در حالی که من پیرمرد و شما جوان و کم سن و سال هستید ؟

علی علیه السلام فرمودند : ای سلمان ، مرا از نظر سن و سال کوچک و خودت را خیلی بزرگ خیال کرده ای ؟ قصه دشت ارژن را فراموش کرده ای ؟ چه کسی تو را در آن بیابان که گرفتار شیر درنده شده بودی نجاتت داد ؟

سلمان با شنیدن این کلمات از امیرالمومنین علیه السلام به وحشت افتاد و عرض کرد : از کیفیت آن جریان برایم بگوئید .

علی علیه السلام فرمودند :

تو وسط آب ایستاده بودی و از شیری که در آنجا بود می ترسیدی ، دست ها را به دعا بلند کردی و از خداوند متعال نجات خود را طلبیدی ، خداوند هم دعایت را اجابت و مرا به فریاد تو رساند . من هم آن اسب سواری هستم که زره او بر روی شانه اش و شمشیرش به دستش بود و ضربه ای بر آن شیر وارد کردم که او را دو نیم کرد و تو خلاص شدی .

سلمان عرض کرد : نشانه دیگری در آنجا بود برایم بیان فرمائید .

حضرت دست به آستین برد و یک شاخه گل تازه بیرون آورد و فرمود :
این همان هدیه تو است به آن اسب سوار !
سلمان با دیدن آن گل بیشتر دچار حیرت و سرگردانی شد .
با عجله خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله شرفیاب شد و عرض کرد :
ای رسول خدا ! من اوصاف شما را در انجیل خواندم و محبت شما در دلم جای گرفت ، همه ادیان غیر از دین شما را رها کردم و آن را از پدرم مخفی نمودم تا سرانجام متوجه شد و نقشه کشتن مرا کشید ولی دلسوزی او نسبت به مادرم مانع می شد و دائما چاره ای در قتل من می اندیشید و مرا به کارهای سخت و دشوار وادار می کرد ، تا اینکه فرار کردم ، به محلی به نام دشت ارژن رسیدم ، در آنجا ساعاتی استراحت کردم ، احتیاج به آب پیدا کردم . لباس های خود را بیرون آوردم و داخل رود خانه ای که در همان نزدیکی بود رفتم . ناگهان شیری آمد و روی لباس های من ایستاد . وقتی او را دیدم به وحشت افتادم و از خداوند متعال نجات خود را درخواست نمودم که ناگاه اسب سواری پدیدار شد و با یک ضربه شیر را به دو نیم کرد .

من از آب بیرون آمدم ، لباس به تن کردم و خودم را بر رکاب اسبش انداختم و آن را بوسیدم و چون فصل بهار بود صحرا و اطراف رودخانه پر از گل و سنبل بود . شاخه گلی گرفتم و به او هدیه کردم و تشکر نمودم . چون گلها را گرفت از چشمان من ناپدید گشت و اثری از او ندیدم ، از این جریان بیش از صد سال می گذرد و من این قصه را برای احدی نگفته ام . امروز علی علیه السلام تمام آن قضیه را بیان فرمود و همان شاخه گل را به من نشان داد ؟

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند :
ای سلمان ، هنگامی که مرا به آسمان بردند ، تا جائیکه جبرائیل توقف نمود و من تا کنار عرش الهی بالا رفتم در حالی که پروردگارم بدون واسطه با من سخن گفت …
وقتی سفر معراج تمام شد و من به زمین برگشتم ، علی علیه السلام بر من وارد شد و پس از عرض سلام و تبریک به خاطر الطاف و عنایاتی که خداوند متعال در این سیر ملکوتی به من نموده از تمام گفتگوهای من با پروردگارم خبر داد .

بدان ای سلمان ، هر کدام از انبیاء و اولیاء از زمان حضرت آدم علیه السلام تا کنون که گرفتار شده است ، علی علیه السلام او را از گرفتاری نجات داده است .

📚📚📚
القطره ج ۱ ص ۲۸۲ .

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیر المومنین و الائمه المعصومین علیهم السلام .

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.