💠🔶💠 حکایت تشرفات
🔸تشرف سیّد بحرالعلوم محضر مبارک امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در مسجد سهله
🔸این ماجرا را عالمی کامل و زاهدی اهل عمل و عارفی بصیر، و دوست ایمانی ما، مرحوم آقا علیرضا ـ که خدا رحمتش کند ـ برای ما نقل کرد. او فرزند عالم بزرگ حاج ملا محمد نائینی و خویشاوند فخرالعلماء الزاهدین، حاج محمدابراهیم کلباسی بود. این شخص در ویژگیهای نفسانی و کمالات انسانی مانند خوف خدا، محبت الهی، صبر، رضایت، شوق و بیمیلی به دنیا، کمنظیر بود.
او گفت: این داستان را از عالم بزرگ آخوند ملا زینالعابدین سلماسی شنیدم. او گفت: روزی در جلسه درس آیتالله سید بحرالعلوم ـ رضوانالله علیه ـ در نجف بودم.
در همان هنگام، مرحوم میرزا ابوالقاسم قمی صاحب کتاب قوانین، وارد شد؛ در همان سالی که بعد از سفر ایران، برای زیارت ائمهی عراق و طواف خانه خدا آمده بود.
وقتی میرزا وارد شد، بیشتر حاضران که بیش از صد نفر بودند، برای احترام مجلس را ترک کردند و فقط من و سه نفر از شاگردان خاصّ سید که انسانهایی بسیار باتقوا و اهل علم بودند، باقی ماندیم.
میرزا رو به سید کرد و گفت:
«شما به مقام ولادت روحانی و جسمانی رسیدهاید و به قرب ظاهری و باطنی دست یافتهاید. حالا، از این نعمتهای بیپایانی که به شما رسیده، چیزی هم به ما عطا کنید.»
سید بدون مکث فرمود:
«من دیشب یا دو شب پیش (راوی شک دارد) برای خواندن نافله شب به مسجد کوفه رفته بودم و تصمیم داشتم پیش از اذان صبح به نجف برگردم تا برنامه مباحثه آن روز تعطیل نشود؛ چون این روش من چندین سال بود.
🔅وقتی از مسجد بیرون آمدم، ناگهان شوق عجیبی در دلم افتاد که به مسجد سهله بروم. اما با خود گفتم اگر بروم، شاید پیش از صبح به نجف نرسم و جلسه مباحثه از دست برود. با این حال، این شوق لحظهبهلحظه بیشتر میشد و دلم میل شدیدی داشت.
در همین حالت تردید بودم که بادی وزید و گرد و خاکی بلند شد و مرا به سمت مسجد سهله برد. طولی نکشید که خود را در مسجد سهله دیدم.
وارد مسجد شدم؛ دیدم کاملاً خلوت است. فقط یک شخصیت نورانی و باشکوه آنجا بود و با خدا مناجات میکرد، با کلماتی که دل را زیر و رو میکرد و اشک از چشم جاری میساخت. چنین عباراتی هرگز نه شنیده بودم و نه در دعاهای مأثور دیده بودم. فهمیدم که آن بزرگوار دعا را از حفظ نمیخوانَد؛ بلکه خودش در همان لحظه آن کلمات را انشا میکند.
در جای خود ایستادم و گوش میدادم و از آن مناجات لذت میبردم. وقتی مناجاتش تمام شد، به من توجه کرد و به زبان فارسی فرمود: «مهدی، بیا!»
چند قدم جلو رفتم و ایستادم. دوباره فرمود جلوتر بروم. رفتم ولی باز ایستادم. فرمود: «ادب در اطاعت است.»
⚡️ پس جلو رفتم تا آنجا که دست من به دست آن بزرگوار میرسید. سپس سخنی به من فرمود…
ملا سلماسی گفت: وقتی سید به اینجا رسید، ناگهان سکوت کرد و از ادامه سخن خودداری نمود. سپس پاسخ همان سؤالی را که میرزا از ایشان درباره رمز کمبودن نوشتههای سید پرسیده بود، ادامه داد و چند دلیل بیان کرد.
بعد از آن، میرزا دوباره سؤال کرد که آن سخنِ پنهانی چه بود. سید با دست اشاره کرد و فرمود:
«آن، از اسرار نهفته است.»
📙 بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۲۳۷
📗 نجمالثاقب ، حکایت ۷۳
〰〰🔸〰〰🔸〰〰🔸〰〰🔸〰〰
🤲 اللهم عجل لولیک الفرج
🤲 اَللَّـهُمَّ اجْعَلْني مِنْ اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ، وَالذّابّينَ عَنْهُ، وَالْمُسارِعينَ اِلَيْهِ في قَضآءِ حَوآئِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلينَ لاَِوامِرِهِ، وَالْمُحامينَ عَنْهُ، وَالسّابِقينَ اِلي اِرادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ،
خدايا مرا،از ياران و مددكاران و دفاع كنندگان از او قرار ده، و از شتابندگان به سويش،در برآوردن خواسته هايش،و اطاعت كنندگان اوامرش، و مدافعان حضرتش،و پيش گيرندگان به جانب خواسته اش،و كشته شدگان در پيشگاهش.





ثبت دیدگاه