💠 💠 🔶 عبادت و خوف امیرالمؤمنین از خدا
11 بهمن 1400 - 20:06
بازدید 29
پ
پ

خوشا آنان که الله یارشان بی
بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنان که دائم در نمازند
بهشت جاودان بازار شان بی

🔸 ابودرداء داستان را بیان می‌کنند:
نیمه شب، گذشته بود به ثلث سوم شب نزدیک می شدیم؛ دیدم صدای ناله‌ای از نخلستان به گوش می‌رسد این صدا مرا جذب کرد با خودم گفتم این کیست؟
این کدام زاهد و عابد است که در این دل شب این‌گونه با خدا راز و نیاز می‌کند؟؟!

آمدم و دیدم مولایم علی علیه السلام است ، آهسته آهسته نزدیکتر شدم، خودم را پنهان کردم و گوشم را تیز کردم، تا ببینم امیرالمومنین علیه السلام، در این دل شب چه می‌گویند،

بعد دیدم حضرت از جا حرکت کردند و بلند شدند و چند رکعت نماز خواندند، نماز امیر المومنین تمام شد و شروع به مناجات با خدا کردند، و من با چشم خود دیدم که داد میزدند و فریاد میزدند، و مثل مار گزیده به خودشان می‌پیچند و می فرمودند:

«آهِ مِنْ نَارٍ تُنْضِجُ الْأَکْبَادَ وَ الْکُلَی، آهِ مِنْ نَارٍ نَزَّاعَةٍ لِلشَّوَی، آهِ مِنْ غَمْرَةٍ مِنْ مُلْهَبَاتٍ لَظَی»

«آه از آتشی که جگرها را کباب می کند، وای از آتشی که مغز سر را ذوب می‌کند و می جوشاند، وای از شعله‌های جهنم»

سپس به شدّت گریستند و یک وقت دیدم صدا ساکت شد؛ با خودم گفتم : امیرالمومنین (ع) از سر شب به اینجا آمده و مشغول عبادت بوده و الان خسته شدند و خوابشان برده است،
نزدیکتر آمدم، دیدم آن حضرت دراز به دراز افتاده‌اند، نزدیکیهای فجر خواستم ایشان را بیدار کنم تا نمازشان را بخوانند دیدم حضرت، مثل چوب خشک افتاده‌اند هرچه ایشان را حرکت دادم و صدا زدم دیدم حرکت نمی‌کنند ، با خودم گفتم: ای وای، ای‌ وای! امیرالمؤمنین (ع) از دنیا رفت، گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون»

دویدم به سوی خانه حضرت تا به حضرت زهرا سلام الله علیها و فرزندانشان علیهم‌السلام خبر دهم، شتابان در خانه را دق الباب کردم،
گفته شد؛ کیست کوبنده در؟

گفتم: بی‌بی جان من ابودرداء هستم، خدا به شما اجر دهد علی (ع) از دنیا رفت ، و داستان را تعریف کردم.

🔅حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند: ابودرداء! علی (ع) نمرده است. این غشوه‌هایی است که از خوف خدا بر حضرت عارض شده.
سپس بی‌بی، فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها و همراه حسنین (ع) ظرف آبی برداشتند و به دنبال من به راه افتادند و به نخلستان رسیدیم و هنوز امیرالمومنین ع به حالت غشوه افتاده بودند.
این دو آقازاده، آب بر صورت پدر پاشیدند، حضرت به هوش آمدند.

ابودرداء می‌گوید: من همان‌طور گریه می‌کردم، وقتی چشم حضرت به من افتاد فرمودند: چرا گریه می کنی؟؟!

گفتم: به حال شما و به خاطر آنچه بر سر خود می‌آوری گریه می‌کنم.
ایشان فرمودند: این حال من گریه ندارد آن زمانی باید به حال من گریه کرد که، من در مقابل ملک جبار (خداوند) ایستاده‌ام و امر خدا صادر می شود، آن زمان باید به حال من گریه کنی…

📙 بحار الأنوار، ج، ۴۱ ص ۱۱

〰〰➖〰〰➖〰〰➖

خدايا‌!
جایی که عقاب، پر بریزد
از پشه‌ی لاغری، چه ریزد

🤲 الهی! بحقِّ امیرالمؤمنین(ع) العفو ،العفو العفو،…

➖➖➖➖➖➖➖
📌 📝 بیانی از استاد سید مهدی مرعشی
➖➖➖➖➖➖➖
دین مصفا مکانی برای نزدیک شدن به خدا و امام عصر (عج) و کسب معرفت و اندیشیدن به خوبی ها با کمک قرآن و اهل بیت علیهم السلام
➖➖➖➖➖➖➖
لینک کانال دین مصفا:
dinemosafa@

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.