💠🔶💠 حکایت تشرفات
17 فروردین 1403 - 15:16
بازدید 19
پ
پ

🔸 ازْدی به طواف کعبه اشتغال داشت و شش دور را انجام داده بود و می خواست دور هفتم را انجام دهد، که چشمش در سمت راست کعبه، به گروهی از حاجیان افتاد که گرد جوانی خوشرو و خوشبو حلقه زده اند. او دارای هیبتی مخصوص بود و برای حاضران سخن می گفت. ازدی به حضورش مشرّف می شود و سخنانش را می شنود.

ازدی می گوید: خوش سخن تر از او کسی ندیدم و زیباتر از کلامش، کلامی نشنیدم، پرسیدم: این کیست؟

گفتند: فرزند رسول خداست که سالی یک روز، برای دوستان خاص خود، ظاهر می‌شود و سخن می گوید. ازدی به حضرتش عرض می کند: مرا هدایت کنید.

حضرت سنگریزه ای کف دستش می نهد. ازدی دستش را می بندد.

کسی از او می پرسد: چه به تو داد؟ ازدی می گوید: سنگریزه. ولی وقتی که دستش را باز می کند، می بیند طلاست.

سپس حضرت به وی می فرماید: حجت بر تو تمام شد و حق بر تو آشکار گردید. آیا مرا می شناسی؟

ازدی می گوید: نه. فرمود: انَا الْمَهْدی وَ انَا قائِم الزَّمان؛ من مهدی قائم زمانه هستم که زمین را از عدل و داد پر خواهم کرد، وقتی که از ظلم و جور پر شده باشد. زمین هرگز از حجت خالی نمی ماند و مردم هرگز بدون رهبر نیستند. این امانتی است نزد تو که بجز برای برادران حق جوی خود، به کسی نگو.

📙 كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص 17

〰️〰️🌸〰️〰️🌸〰️〰️🌸〰️〰️🌸〰️〰️

❤️ یا بن الحسن، مولای من!

بنمای رخ که باغ گلستانم آرزوست.

🤲 اَللَّـهُمَّ اَرِنيِ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ، وَ الْغُرَّةَ الْحَميدَةَ، وَ اكْحَلْ ناظِري بِنَظْرَة منِّي اِلَيْهِ، وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ،…

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.