پ
پ

هنگامی که خداوند مقام خلیل اللهی را به حضرت ابراهیم عطا فرمود، ملائکه به خداوند عرضه داشتند: خدایا این ابراهیم چه کاری کرده، که شده خلیل الله؟! همان طور که قبلاً موقع خلقت حضرت آدم (ع)،موقعی که خداوند به ملائکه فرمود: وَإِذْ قَالَ رَ‌بُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْ‌ضِ خَلِيفَةً “ (۳۰ بقره) همانا من در زمین خلیفه خواهم گذاشت. ملائکه گفتند: ” قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ”  آیا می خواهی کسانی را در زمین قرار دهی که در زمین فساد و خونریزی کنند و در حالی که ما تسبیح و تحمید و تقدیس تو را می کنیم( چون آنها قبل از خلقت حضرت آدم، نسناس ها را دیده بودند که در زمین زندگی می کردند و بسیار فاسد و خون ریز بودند.)

خداوند فرمود: “قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ “(۳۰ بقره) همانا من چیزی می دانم که شما نمی دانید . یعنی از میان این انسان های فاسد و خونریز و گنه کار که هم چون زغال سنگ های متعفن و سخت هستند یک یاقوتی یا یک برلیانی مانند امام حسین(ع) را خلق می کنم که همه هستی و جان و مال و جانانش در راه خدا می دهد و در یک نصف روز هفده تن از عزیزانش را جلوی چشمش پر پر می کنند در حالی که (لا شبیهون فی الارض)  هیچ شبیه و مثل و مانندی در زمین نداشتند. خداوند برای این که مقام حضرت ابراهیم را به ملائکه نشان دهند سه امتحان از حضرت ابراهیم (ع) گرفتند.یعنی از مال ، جان و جانان

  1 –  امتحان از مال: خداوند دو تن از ملائکه را انتخاب نمودند که یکی در شرق عالم سُبّوحٌ قُدّوس می گفت و دیگری در غرب عالم رَبُّ المَلائِکَةُ وَ الرّوح جواب می داد. وقتی حضرت ابراهیم (ع) صدای این دو ملک را شنیدند فرمودند: ای دو ملکی که نام محبوبم را بردید من نصف مالم را می دهم تا دوباره نام محبوبم را ببرید برای بار دوم ملکی که در شرق بود گفت: سُبّوحٌ قُدّوس و ملکی که در غرب بود جواب داد رَبُّ المَلائِکَةُ وَ الرّوح باز حضرت ابراهیم(ع) به وجد و نشاط آمد و فرمود ای دو ملکی که برای بار دوم نام محبوبم را بردید من تمام ثروتم را می دهم تا برای بار سوم نام محبوبم را ببرید. برای بار سوم ملکی که در شرق بود گفت سُبّوحٌ قُدّوس و ملکی که در غرب بود جواب داد رَبُّ المَلائِکَةُ وَ الرّوح. (این از مال حضرت ابراهیم که تنها برای شنیدن نام محبوبش که خداوند است همه مالش را داد).

۲امتحان از جان: حضرت ابراهیم در شهر بابل سکونت داشتند و مردم آن بت پرست بودند. در روزی  که همه برای گردش و تفریح به بیرون شهر رفتند، حضرت ابراهیم (ع) با آنها بیرون نرفت و در خانه ماند. هنگامی که فهمید کسی در شهر نمانده است تبر را برداشته و به بت خانه رفتند و همه بتها را شکستند و فقط بت بزرگ را سالم گذاشتند و تبر را به دست او دادند وقتی مردم به شهر باز گشتند و همه بت ها را شکسته  دیدند پرس و جو کردند که چه کسی در شهر بوده و این کار را کرده است؟ فهمیدند که حضرت ابراهیم (ع) در خانه بوده  و این کار را کرده است. سراغ حضرت ابراهیم (ع) رفتند و به او گفتند: چرا بتهای ما را شکستی؟ حضرت ابراهیم (ع) جواب دادند من نشکسته ام بلکه تبر دست بت بزرگ است و او شکسته است از او بپرسید که چرا بتها را شکسته است؟ (حضرت ابراهیم می خواست با این کار به آنها نشان دهد که بتی که نمی تواند از خودش دفاع کند چگونه لایق پرستش است) گفتند بت که نمی تواند صحبت کند چگونه از او بپرسیم؟ حضرت ابراهیم(ع) به آنها فرمود: چطور شما بتی را که نمی تواند از خودش دفاع کند را می پرستید؟! آنها قبول نکردند. بزرگان حکم کردند که حضرت ابراهیم (ع) را در آتش بسوزانند و به مردم دستور دادند که هیزم بیاورند و آتشی بزرگ درست کنند. آن قدر هیزم آوردند که ارتفاع آتش صد و پنجاه متر بود طوری که کسی نمی توانست نزدیک آتش بشود و نمی توانستند، حضرت ابراهیم را در آتش بیاندازد. در آن موقع شیطان به آنها طریقه ی درست کردن فلاخن (منجنیق) را یاد داد (فلاخن از آن موقع درست شد) فلاخن را درست کردند و حضرت ابراهیم (ع) را با آن در آتش انداختند. موقعی که حضرت ابراهیم(ع)  در بین زمین و آسمان بودند جبرئیل بر او نازل شد و گفت ای ابراهیم حاجتت را به من بگو تا برایت برآورده کنم. حضرت ابراهیم(ع) فرمود حاجت دارم ولی از شما نه.جبرئیل گفت: پس حاجتت را از خدا بخواه. ابراهیم(ع) فرمود: عِلمُهُ بِحالی و حَسبی من سُوالی” خداوند حال من را می بیند و به حال من آگاه است اگر بخواهد من را نجات می دهد. در این لحظه خداوند به آتش فرمود: ” يَا نَارُ‌ كُونِي بَرْ‌دًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَ‌اهِيمَ “ (انبیاء ۶۹). ای آتش سرد و سلامت باش برای ابراهیم. اگر سلاما نبود حضرت ابراهیم(ع) یخ می زدند ولی خداوند فرمود برداً و سلاما یعنی یک سردی نباشد که حضرت ابراهیم (ع) اذیّت شود و آتش برای ایشان گلستان شد. (این هم امتحان از جان که ابراهیم می خواست جانش را در راه خدا بدهد.)

۳- امتحان از جانان امتحان از جانان از همه مهم تر است. حضرت ابراهیم (ع) در خواب دیدند که اسماعیل (ع) را قربانی می کنند (خواب انبیا از بیداری ما بالاتر است. عین واقعیت است) (حضرت اسماعیل (ع) پسر اول حضرت ابراهیم چشمانی درشت داشتند و بسیار زیبا بودند چون انبیا ملیح و زیبا بودند) آمدند و به اسماعیل (ع) گفتند: خداوند امر کرده تو را قربانی کنم. حضرت اسماعیل(ع) فرمودند امر، امر خداوند است آن را اجرا کن. حضرت ابراهیم (ع) همه چیز را آماده کردند دست و پای حضرت اسماعیل (ع) را بستند و صورت ایشان را روی خاک گذاشتند تا صورت زیبای حضرت اسماعیل(ع) و مهر و محبت پدر و فرزندی مانع اجرای حکم خداوند نشود.چاقو را گذاشتند روی گردن ایشان، ولی چاقو نبرید، به سنگ زدند ، چاقو دو نیم شد. از طرف خداوند ندا آمد که تو امر می کنی ببُر ولی من امر می کنم نبُر. ما اسماعیل را به قربانی بزرگ بخشیدیم “وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (صافات ۱۰۷). قربانی بزرگ، ذبح عظیم امام حسین (ع) است که فدای پیغمبر خاتم (ص) شد تا حضرت اسماعیل (ع) زنده بماند و پیغمبر خاتم (ص) از نسل او به دنیا بیاید و اسلام همه گیر شود.

حضرت ابراهیم(ع) مال و جان و جانانش که حضرت اسماعیل(ع) است را در راه خدا داد تا خلیل الله شد.

امام حسین(ع) تمام مال و جان و جانانش را با خود از مدینه به کربلا آورد. در کربلا همه اموالش حتی لباس های تنش را به غارت بردند. جان مبارکشان را همه می دانند که چگونه به شهادت رساندند و سر مبارکشان را از بدنشان جدا کردند و برای به غارت بردن یک انگشتر، انگشت مبارکشان را بریدند. جانانشان را هم که هفده نفر از عزیزانشان را جلوی چشم مبارکشان کشتند. حضرت ابراهیم (ع) فقط در خواب دیدند که فرزندشان را قربانی می کنند و این عمل قربانی فرزند به وقوع نپویست. ولی علی اکبر امام حسین(ع) را جلوی چشم امام (ع) (عرباً عربا) قطعه قطعه کردند و علی اصغر شش ماهه اش را روی دستش (ذُبحَ مِنَ الاُذنِ الی الاُذن)گوش تا گوش با تیر سه شعبه سر بریدند. برادرشان، برادر زاده هایشان و خواهر زاده هایشان (فرزندان حضرت زینب) علمدار لشگرشان حضرت ابالفضل (ع) و همه یارانشان را در راه خدا و دین از دست دادند. اهل بیتش را به اسیری بردند و همه اینها را امام حسین (ع) از قبل می دانستند و با پای خود و به اختیار خود به کربلا آمدند و زیر بار ظلم و بیعت با یزید علیه اللعنه نرفتند. (چون خواست خدا در آن بود) و می فرمایند:إن کان دینُ محمّدٍ لَم یَستقِم، إلاّ بِقَتلی فَیا سیوفُ خُذینی” اگر دین جدم با کشته شدن من زنده می ماند پس ای شمشیرها مرا در یابید. به خاطر همین امام حسین(ع) شد ابا عبدالله یعنی پدر بندگی خدا. 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.