زندگینامه امام رضا (ع)
04 اسفند 1399 - 19:09
بازدید 3
پ
پ

نام : علی – لقب : رضا- کنیه: اباالحسن – که به ثامن الحجج ، عالِم آل محمد ، ثامن الائمه و شمس الشموس معروف هستند.

فرزندان ایشان : ایشان دارای دو فرزند یعنی یک پسر که امام محمد بن علی التقی (ع) یعنی امام جواد (ع) و یک دختر می باشد.

تاریخ ولادت امام رضا ع

امام رضا (ع) در یازدهم ذی قعده سال ۱۴۸ هجرى در شهر مدینه پنج سال بعد از شهادت امام صادق علیه السلام متولّد شدند پدر بزرگوارشان حضرت موسی ابن جعفر علیه السلام و مادر گرامی شان نجمه خاتون بودند که بعد از ولادت ایشان به طاهره ملقّب شدند . و در آخر ماه صفر سال ۲۰۳ هجرى، در سن ۵۵ سالگى به شهادت رسیدند، در تاريخ سنّ شهادت آن‏ حضرت اختلاف است جز اين كه اين تاريخ درست‏تر است ( ان شاء الله) آن حضرت در شهر طوس که بعدها به یُمن وجود ایشان خراسان نامیده شد ، در قریه ی سناباد یعنی همان مشهد کنونی که تا نوقان به اندازه آوازرسى، فاصله داشت به دست مامون مسموم و به شهادت رسیدند و در همان جا به خاك سپرده شدند. ایشان به مدّت بیست سال عهده دار امامت و ولایت شیعیان بودند.

 دوران امامت ایشان بقيّه سلطنت هارون الرشيد و بعد از او خلافت محمّد امين به مدّت سه سال و ۲۵ روز ، بعد او را خلع كردند و عمويش ابراهيم بن مهدى معروف بابن شكله ۱۴ روز به جاى او نشست باز دو مرتبه محمّد امین را آوردند و با او بيعت كردند در اين مرتبه يك سال و هفت ماه خليفه بود كه به دستور برادرش مامون و به وسيله طاهر بن حسين كشته شد بعد مأمون به خلافت رسيد كه او را عبد اللَّه بن هارون مي گفتند. بيست سال خلافت كرد حضرت رضا عليه السّلام در زمان خلافت او شهيد شد.

 سه سال آخر امامت امام رضا ع

مامون عباسی دوران سختی را برای تکیه زدن بر اریکه ی قدرت پشت سرگذاشته بود تا ان جایی که با کشتن برادر خود و فاصله گرفتن از خاندان عباسی حکومت را به دست گرفت . او دائماً از دشمنان و مخالفان خود در اندیشه بود و برای هر کدام از آنها نقشه ای جداگانه در سر می پروراند به همین دلیل بود که درباره ی امام رضا ع هم با وزیر خود فضل بن سهل مشورت کرد ،فضل به او سفاش اکید کرد که امام رضا علیه السلام را از مدینه به محلِّسکونت خود دعوت کند و حتماً ایشان را به مرو (خراسان ) بیاورد . مامون علیه العنه که از موقعیِت امام رضا ع در بین شیعیان آگاه بود و جریحه دار بودن قلوب را از شهادت موسی بن جعفر علیه السلام به خوبی می دانست  تصمیم گرفت که ظواهر امر را رعایت کند به همین خاطر نامه هایی به امام رضا ع نوشت و ایشان را به خراسان دعوت کرد . در اولین نامه امام رضا ع جهاتی را برای انصراف از این سفر مطرح فرموده و به فرستادگان مامون پاسخ منفی دادند . ولی مامون دست بردار نبود و نامه های متعدّد برای حضرت نوشت و آمیخته ای از تهدید و التماس را در آنها گنجانید و بالاخره رسماً اجباری بودن این سفر را مطرح ساخت . امام رضا ع که منضور او را متوجّه بود ناچار شد خواسته اش را بپذیرد . وقتی مامون پاسخ حضرت را شنید دو نفر یعنی رجائ بن ضحّاک و شخص دیگری به نام فرناس که از خدمتگذاران قدیمی هارون بودند را به دنبال حضرت به مدینه فرستاد . و به آنان گوشزد کرد که امام را از راه کوفه و قم نیاورند ّ و از راه بصره  و اهواز و فارس بیاورند . البته در نامه های بعد نوشت که ایشان را از طریق کوه های اصفهان و از سمت “بست “در جنوب نیشابور به مرو بیاورند .

برنامه ی حرکت از مدینه برای حج

روز ۲۵ ذی قعده ی سال دویست هجری برای حرکت تعیین شد که مسیر ده روزه از مدینه به مکه طی شود و در روز پنجم ذی الحجه برای مراسم حج آماده باشند . امام ع هنگامی که می خواستند از مدینه حرکت کنند ، خانواده ی خودشان را جمع کردند و به آنها فرمودند : برای مسافری که باز گشتی ندارد با صدای بلند گریه کنند . و ایشان در همان روز به مسجد النبی رفتند تا با پیامبر ص وداع کنند ، آن حضرت چندین بار وداع نمودند امّا هر بار باز می گشت و صدای گریه و ناله اش بلند می شد . امام نزد پیغمبر ص از اقدام مامون و این که او را به زور و اجبار به خراسان می برد شکایت می کرد . امام رضا ع در کنار سفر مشقت باری که داشتند مسئله ی امامت و معرفی امام جواد علیه السلام را که در آن روزها هفت سال بیشتر نداشتند برای مردم بیان می کردند و در این باره می فرمایند : “پسرم جواد را برداشتم و به حرم پیامبر ص رفتم و دستش را بر قبر گذاشتم  و او را به قبر چسبانیدم و به پیامبر ص سپردم . پسرم رو به من کرد و گفت : ای پدر ، به خدا قسم به مسیری دور دست خواهی رفت ! سپس به تمام نمایندگانم و اطرافیان خود دستور دادم تا پس از من از او فرمان گیرند و او را اطاعت کنند و از مخالفت وی بپرهیزند . به آنان گفتم که پس از شهادتم به او روی آورند و فهماندم که پسرم امام بعد از من است .” (بحار الانوار ج ۴۹ ص ۱۱۷ )

مسیر حرکت کاروان امام رضا ع به ترتیب از شهرهای مدینه ، مکه ، قادسیه ، بصره ، رامهرمز ، اهواز ، شوش ، قم ، نیشابور ، مشهد ، سرخس و مرو بود . تاریخ حرکت امام رضا ع  روز ۲۵ ماه ذی قعده ی سال دویست هجری برابر با سوم تیر ماه سال ۱۹۵ هجری شمسی  مطابق با ۲۵ ژوئن سال ۸۱۶ میلادی بوده است  . که از نظر سال قمری مقارن ایّام حج و از نظر سال شمسی مقارن تابستان و فصل کرما بوده است که در روایات هم به آن اشاره شده است . و مسیر طی شده از مدینه تا مرو حدود ۵۰۰۰ کیلومتر بود که با در نظر گرفتن فصل تابستان و شرایط سفر آن زمان بسار سخت و طاقت فرسا بوده است .  به نظر می رسد که با توجّه به حرکت عادّی کاروان و توقّف های حضرت ، که در مواردی تا ده روز هم بوده ، این سفر بیش از شش ماه طول کشیده باشد ،چرا که آغاز سفر در اواخر ذی قعده ی سال ۲۰۰ بوده و اولین گفتگو های امام رضا ع با مامون رمضان سال ۲۰۱ را نشان می دهد .

همراهان امام رضا ع در این سفر

ایشان در این سفر خانواده ی خودشان را با خود نبردند و این نشان می دهد که امام ع به زور و اجبار تن به این مسافرت دادند و دلخواه ایشان نبوده است . همراهان ایشان در این سفر عبارت بودند از : ۱ _فرستادگان خاص مامون ۲_شیعیانی که اجازه یافتند همراه حضرت باشند مثل اباصلت عبدالسلام بن صالح هروی که فقیه بود ودر طول سفر تا شهادت امام رضا ع خدمت کار مخصوص حضرت بود و مردی از فرزندان قنبر غلام امیرالمومنین ع ۳_ عدهای از بنی هاشم و آل ابی طالب که به صراحت تاریخ به دستور مامون همراه امام رضا ع آورده شدند که یکی از نوادگان امام سجاد به نام علی بن ابراهیم ذکر شده است ۴ _ افرادی که از سفر حج بازمی گشتند و با کاروان امام ع هم مسیر بودند که هم شیعه وهم غیر شیعه در میانشان بود . ۵ _ ساربانان و غلامان و خدمتگذاران که مسول انجام کاره بودند .

ظاهر شدن دریای علم رضوی درطول این سفر و در مدت آن سه سالی که امام رضا ع در مرو بودند .

کاروان امام رضا ع از مدینه به سوی مرو در حرکت است هر چند مامون دستور داده که امام ع را از جاهایی ببرند که کمتر مورد توجّه مردم باشد و شیعیان و دوست داران اهل بیت نتوانند به امام ع نزدیک شوند وبا این کار خود می خواست نور خدا را خاموش کند ولی مشتاقان و دوست داران اهل بیت علیهم السلام ، آنهایی که تشنه ی علم اهل بیت بودند و از دیر باز منتظر ورود ایشان بودند به خاطر حدیثی که از پیامبر شنیده بودند یا در عالم رویا وخواب پیامبر را دیده بودند که به شهرشان می آید می آمدند و از حضرت با دادن هدایایشان استقبال می کردند و از ایشان تقاضای حدیث می کردند مثل حدیث معروف سلسلۀ الذهب که در نیشابور امام ع فرمودند . هم چنین در این مسیر از امام ع معجزاتی دیدند که هنوز هم باقی است مثل چشمه و حوض در قدمگاه و چشمه ی امام رضا ع در ده سرخ . در آن سه سالی که امام رضا ع در مرو بودند مامون لعنۀ الله به خاطر حسادتی که به امام (ع) داشت سعی داشت که با تشکیل جلسات مناظره با علمای ادیان و غیره امام را در پیش دیگران خوار و خفیف کند و مکر ها اندیشید ولی به آن کار خود نه تنها نتوانست نور خدا را خاموش کند بلکه باعث ظاهر شدن علوم رضوی و معجزات و همچنین حقانیت اهل بیت (ع) شد در همین زمینه نوفلی یکی از یاران امام رضا (ع) به امام می گوید یابن الحسن به این جلسات مناظره نروید. مأمون می خواهد برای شما مکر کند. امام (ع) به او می فرماید : نوفلی نگران نباش مأمون وقتی از این کار خود پشیمان می شود که ببیند من با هر عالِمی به علم و دین و کتاب و زبان خودش مناظره می کنم. امام رضا (ع) در این سه سال غوغا کردند. کاری که امام رضا (ع) در این سه سال با شرکت در این مناظره ها و احتجاج هایی که با علمای ادیان ، سلیمان مروزی ، جاثلیق و … داشتند برابری می کند با کاری که امام حسین (ع) در کربلا برای زنده نگه داشتن دین جدشان با نثار خونشان انجام  دادند. شیعه تا امام موسی کاظم (ع) فرقه فرقه شد یعنی ما هم شیعیان چهار امامی ، شش امامی و هفت امامی داریم ولی کسانی که قائل به امامت امام رضا (ع) شدند تا امام دوازدهم یعنی حجة بن الحسن العسکری (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را هم قبول دارند و بعد از امام رضا (ع) شیعه دیگر فرقه فرقه نشد. از امام رضا (ع) به بعد بقیه ی ائمه به ابن الرضا (ع) معروفند.

نقش انگشتر امام رضا

بحار الأنوار (ط – بيروت) ؛ ج‏۴۹ ؛ ص۲

– كا، الكافي عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ يُونُسَ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ قَالَ: نَقْشُ خَاتَمِي‏ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه

– كافى: نقل از يونس مي كند كه حضرت رضا عليه السّلام فرمود نقش انگشتر من: (ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏)

مادر امام رضا ع و پیش گویی زنی از اهل کتاب در مورد ولادت امام رضا ع از ایشان

الكافي (ط – الإسلامية) ؛ ج‏۱ ؛ ص۴۸۶

– مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ أَحْمَرَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلُ هَلْ عَلِمْتَ أَحَداً مِنْ أَهْلِ الْمَغْرِبِ قَدِمَ قُلْتُ لَا قَالَ بَلَى قَدْ قَدِمَ رَجُلٌ فَانْطَلِقْ بِنَا فَرَكِبَ وَ رَكِبْتُ مَعَهُ حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى الرَّجُلِ فَإِذَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَعَهُ رَقِيقٌ فَقُلْتُ لَهُ اعْرِضْ عَلَيْنَا فَعَرَضَ عَلَيْنَا سَبْعَ جَوَارٍ كُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ أَبُو الْحَسَنِ ع لَا حَاجَةَ لِي فِيهَا ثُمَّ قَالَ اعْرِضْ عَلَيْنَا فَقَالَ مَا عِنْدِي إِلَّا جَارِيَةٌ مَرِيضَةٌ فَقَالَ لَهُ مَا عَلَيْكَ أَنْ تَعْرِضَهَا فَأَبَى عَلَيْهِ فَانْصَرَفَ ثُمَّ أَرْسَلَنِي مِنَ الْغَدِ فَقَالَ قُلْ لَهُ كَمْ كَانَ غَايَتُكَ فِيهَا فَإِذَا قَالَ كَذَا وَ كَذَا فَقُلْ قَدْ أَخَذْتُهَا فَأَتَيْتُهُ فَقَالَ مَا كُنْتُ أُرِيدُ أَنْ أَنْقُصَهَا مِنْ كَذَا وَ كَذَا فَقُلْتُ قَدْ أَخَذْتُهَا فَقَالَ هِيَ لَكَ وَ لَكِنْ أَخْبِرْنِي مَنِ الرَّجُلُ الَّذِي كَانَ مَعَكَ بِالْأَمْسِ فَقُلْتُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ قَالَ مِنْ أَيِّ بَنِي هَاشِمٍ فَقُلْتُ مَا عِنْدِي أَكْثَرُ مِنْ هَذَا فَقَالَ أُخْبِرُكَ عَنْ هَذِهِ الْوَصِيفَةِ إِنِّي اشْتَرَيْتُهَا مِنْ أَقْصَى الْمَغْرِبِ- فَلَقِيَتْنِي امْرَأَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ فَقَالَتْ مَا هَذِهِ الْوَصِيفَةُ مَعَكَ قُلْتُ اشْتَرَيْتُهَا لِنَفْسِي فَقَالَتْ مَا يَكُونُ يَنْبَغِي أَنْ تَكُونَ هَذِهِ عِنْدَ مِثْلِكَ إِنَّ هَذِهِ الْجَارِيَةَ يَنْبَغِي أَنْ تَكُونَ عِنْدَ خَيْرِ أَهْلِ الْأَرْضِ فَلَا تَلْبَثُ عِنْدَهُ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى تَلِدَ مِنْهُ غُلَاماً مَا يُولَدُ بِشَرْقِ الْأَرْضِ وَ لَا غَرْبِهَا مِثْلُهُ قَالَ فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَلَمْ تَلْبَثْ عِنْدَهُ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى وَلَدَتِ الرِّضَا ع .

عيون اخبار الرضا: هشام بن احمد گفت حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود نفهميدى برده فروشى از مغرب آمده باشد گفتم نه، فرمود چرا يك نفر آمده حركت كن با هم برويم پيش او هر دو سوار بر مركب شده رفتيم ديدم مردى با چند برده از طرف مغرب آمده است. فرمود كنيزهاى خود را نشان بده. نُه كنيز نشان داد هر كدام را كه موسى بن جعفر عليه السّلام مشاهده مي كرد مي فرمود اين را نمي خواهم باز هم فرمود بياور گفت ديگر كنيزى نمانده. فرمود : چرا هنوز هست. گفت نه به خدا فقط كنيز مريضى دارم. فرمود چه مى‏شود همان را هم نشان بده امتناع داشت از نشان دادن امام عليه السّلام برگشت فردا صبح مرا پيش او فرستاد. فرمود به او بگو آن كنيز را به چه قیمتی مي خواهى بفروشى او خواهد گفت به فلان مبلغ بگو خريدم. پيغام را رساندم گفت از فلان مبلغ كمتر نمي دهم گفت من بهمان مبلغ از تو خريدم او هم قبول كرد و مى‏گفت آن مردى كه ديروز با تو بود كيست؟ گفتم مردى از بنى هاشم است پرسيد كدام بنى هاشم. گفتم بيشتر از اين نمي دانم. گفت من داستان اين كنيز را برايت نقل مى‏كنم او را از انتهاى مغرب خريدم زنى از اهل كتاب مرا ديد گفت اين چه كنيزى است همراه تو؟ گفتم او را براى خودم خريده‏ام.گفت چنين كنيزى شايسته نيست نزد چون تو باشد او بايد نزد بهترين فرد روى زمين باشد به زودى فرزندى از او متولّد خواهد شد كه شرق و غرب تابع او مي شوند. گفت كنيز را براى حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام آوردم چيزى نگذشت كه حضرت رضا عليه السّلام از او متولد شد.

اسامی مادر امام رضا ع

بحار الأنوار (ط – بيروت) ؛ ج‏۴۹ ؛ ص۷

– ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام تَمِيمٌ الْقُرَشِيُّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ الْأَنْصَارِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مِيثَمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَمَّا اشْتَرَتْ حَمِيدَةُ أُمُّ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع أُمَّ الرِّضَا ع نَجْمَةَ ذَكَرَتْ حَمِيدَةُ أَنَّهَا رَأَتْ فِي الْمَنَامِ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ لَهَا يَا حَمِيدَةُ هِيَ نَجْمَةُ لِابْنِكَ مُوسَى فَإِنَّهُ سَيُولَدُ لَهُ مِنْهَا خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ فَوَهَبَتْهَا لَهُ فَلَمَّا وَلَدَتْ لَهُ الرِّضَا ع سَمَّاهَا الطَّاهِرَةَ وَ كَانَتْ لَهَا أَسْمَاءٌ مِنْهَا نَجْمَةُ وَ أَرْوَى وَ سَكَنُ وَ سِمَانُ وَ تُكْتَمُ وَ هُوَ آخِرُ أَسَامِيهَا.

عيون اخبار الرضا: على بن ميثم از پدر خود نقل كرد كه وقتى حميده مادر موسى بن جعفر عليه السّلام مادر حضرت رضا نجمه را خريد گفت در خواب پيغمبر اكرم را ديدم فرمود حميده! اين نجمه متعلق به فرزند تو موسى است زيرا برايش از او فرزندى كه بهترين فرد روى زمين است متولد خواهد شد. حميده نجمه را به موسى ابن جعفر عليه السّلام بخشيد پس از تولد حضرت رضا او را طاهره ناميد چند اسم داشت نجمه، اروى، سكن، سمان، تكتم آخرين اسمش همين تكتم بود.

چگونگی ولادت امام رضا ع

بحار الأنوار (ط – بيروت) ؛ ج‏۴۹ ؛ ص۹

– ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام تَمِيمٌ الْقُرَشِيُّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ الْأَنْصَارِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مِيثَمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ سَمِعْتُ أُمِّي تَقُولُ‏ سَمِعْتُ نَجْمَةَ أُمَّ الرِّضَا ع تَقُولُ لَمَّا حَمَلْتُ بِابْنِي عَلِيٍّ لَمْ أَشْعَرْ بِثِقْلِ الْحَمْلِ وَ كُنْتُ أَسْمَعُ فِي مَنَامِي تَسْبِيحاً وَ تَهْلِيلًا وَ تَمْجِيداً مِنْ بَطْنِي فَيُفْزِعُنِي ذَلِكَ وَ يَهُولُنِي فَإِذَا انْتَبَهْتُ لَمْ أَسْمَعْ شَيْئاً فَلَمَّا وَضَعْتُهُ وَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ وَاضِعاً يَدَهُ عَلَى الْأَرْضِ رَافِعاً رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ يُحَرِّكُ شَفَتَيْهِ كَأَنَّهُ يَتَكَلَّمُ فَدَخَلَ إِلَيَّ أَبُوهُ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع فَقَالَ لِي هَنِيئاً لَكِ يَا نَجْمَةُ كَرَامَةُ رَبِّكَ فَنَاوَلْتُهُ إِيَّاهُ فِي خِرْقَةٍ بَيْضَاءَ فَأَذَّنَ فِي أُذُنِهِ الْيُمْنَى وَ أَقَامَ فِي الْيُسْرَى وَ دَعَا بِمَاءِ الْفُرَاتِ فَحَنَّكَهُ بِهِ ثُمَّ رَدَّهُ إِلَيَّ وَ قَالَ خُذِيهِ فَإِنَّهُ بَقِيَّةُ اللَّهِ تَعَالَى فِي أَرْضِهِ‏.

عيون اخبار الرضا: علي بن ميثم از پدرش نقل كرد كه گفت از مادرم شنيدم مي گفت كه از نجمه مادر حضرت رضا ع شنيدم مي گفت وقتى حامله به حضرت رضا شده بودم سنگينى حمل را احساس نمي كردم و در خواب صداى تسبيح و تهليل و تمجيد از شكم خود مي شنيدم كه باعث هول و هراس من مي شد همين كه بيدار مي شدم چيزى نمي شنيدم همين كه متولّد شد روى زمين افتاد دست بر زمين گذاشت و سر به آسمان بلند كرده لبهايش را حركت مي داد مثل اين كه چيزى مي گويد. پدرش موسى بن جعفر وارد شد فرمود : گوارا باد تو را نجمه اين لطفى كه خدا به تو فرمود، او را در پارچه‏اى سفيد پيچيده به آن جناب دادم در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه، آب فرات خواست و كامش را با آب فرات برداشت بعد به من برگردانيد فرمود بگير اين بقية اللَّه است در روى زمين. 

اسامی امام رضا ع 

بحار الأنوار (ط – بيروت) ؛ ج‏۴۹ ؛ ص۹

– ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام‏ كَانَ يُقَالُ لَهُ ع الرِّضَا وَ الصَّادِقُ وَ الصَّابِرُ وَ الْفَاضِلُ وَ قُرَّةُ أَعْيُنِ الْمُؤْمِنِينَ وَ غَيْظُ الْمُلْحِدِينَ‏.

عيون اخبار الرضا: حضرت علي بن موسى الرضا عليه السّلام را رضا، صادق، صابر، فاضل، قرة اعين المؤمنين و غيظ ملحدين لقب داده بودند.

علّت نام گذاری امام رضا ع به رضا

بحار الأنوار (ط – بيروت) ؛ ج‏۴۹ ؛ ص۴

– ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام أَبِي وَ ابْنُ الْمُتَوَكِّلِ وَ مَاجِيلَوَيْهِ وَ أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ وَ ابْنُ نَاتَانَةَ وَ الْهَمَدَانِيُّ وَ الْمُكَتِّبُ وَ الْوَرَّاقُ جَمِيعاً عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْبَزَنْطِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى ع إِنَّ قَوْماً مِنْ مُخَالِفِيكُمْ يَزْعُمُونَ أَنَّ أَبَاكَ إِنَّمَا سَمَّاهُ الْمَأْمُونُ الرِّضَا لِمَا رَضِيَهُ لِوِلَايَةِ عَهْدِهِ فَقَالَ ع كَذَبُوا وَ اللَّهِ وَ فَجَرُوا بَلِ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَمَّاهُ بِالرِّضَا ع لِأَنَّهُ كَانَ رَضِيَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي سَمَائِهِ وَ رَضِيَ لِرَسُولِهِ وَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ فِي أَرْضِهِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ أَ لَمْ يَكُنْ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْ آبَائِكَ الْمَاضِينَ ع رَضِيَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ وَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَهُ ع فَقَالَ بَلَى فَقُلْتُ فَلِمَ سُمِّيَ أَبُوكَ ع مِنْ بَيْنِهِمُ الرِّضَا قَالَ لِأَنَّهُ رَضِيَ بِهِ الْمُخَالِفُونَ مِنْ أَعْدَائِهِ كَمَا رَضِيَ بِهِ الْمُوَافِقُونَ مِنْ أَوْلِيَائِهِ وَ لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ لِأَحَدٍ مِنْ آبَائِهِ ع فَلِذَلِكَ سُمِّيَ مِنْ بَيْنِهِمُ الرِّضَا ع‏.

عيون اخبار الرضا: ج ۱ ص ۱۳ بزنطى مي گويد: به حضرت جواد عرض كردم گروهى از مخالفين شما معتقدند كه لقب رضا را مأمون به پدر شما داد چون راضى شد كه ولى عهد او باشد فرمود به خدا دروغ گفته‏اند و كار نابجائى كرده‏اند خداوند بزرگ او را رضا ناميده زيرا او مورد رضايت خدا بود در آسمانها و مورد پسند پيامبر اكرم و ائمه طاهرين بود در زمين. عرض كردم مگر تمام آباء و اجداد شما از ائمه طاهرين عليهم السّلام مورد پسند خدا و پيامبر و ائمه نبودند. فرمود چرا عرض كردم پس چرا پدرت را بين آنها رضا لقب داده‏اند فرمود چون مخالفين نيز او را چنان پسنديدند كه دوستان و موافقين نيز پسنديده بودند ولى اين موفقيت براى هيچ كدام از آباء گرامش دست نداد به همين جهت در ميان ائمه به رضا ملقب شد.

امام رضا ع خلیفه ی خدا در زمین است

الكافي (ط – الإسلامية) ؛ ج‏۱ ؛ ص۳۱۲

– الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع أَ لَا تَدُلُّنِي إِلَى مَنْ آخُذُ عَنْهُ دِينِي فَقَالَ هَذَا ابْنِي عَلِيٌّ إِنَّ أَبِي أَخَذَ بِيَدِي فَأَدْخَلَنِي إِلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ يَا بُنَيَّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ- إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً (۳۰ سوره بقره) وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا قَالَ قَوْلًا وَفَى بِهِ.

محمد بن اسحاق بن عمار گويد: به ابو الحسن اول (یعنی موسی بن جعفر ع ) گفتم: مرا به كسى رهنمائى نمی كنى كه دين خود را از او دريافت كنم؟ فرمود: اين پسر من على است، به راستى پدر من دست مرا گرفت و مرا سر قبر رسول خدا (ص) برد و فرمود: پسر جانم خدا وند عزّ و جلّ می فرمايد (۳۰ سوره بقره): «به راستى من در زمين خليفه‏اى مقرّر سازم» و محققاً چون خدا عز و جل چيزى فرمايد بدان وفا كند.

تصریح در امامت امام رضا ع

الكافي (ط – الإسلامية) ؛ ج‏۱ ؛ ص۳۱۳  ح ۱۴

۱۴- أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي الْحَكَمِ الْأَرْمَنِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَنْ يَزِيدَ بْنِ سَلِيطٍ الزَّيْدِيِّ قَالَ أَبُو الْحَكَمِ وَ أَخْبَرَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ الْجَرْمِيُّ عَنْ يَزِيدَ بْنِ سَلِيطٍ قَالَ: لَقِيتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ ع وَ نَحْنُ نُرِيدُ الْعُمْرَةَ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَلْ تُثْبِتُ هَذَا الْمَوْضِعَ الَّذِي نَحْنُ فِيهِ قَالَ نَعَمْ فَهَلْ تُثْبِتُهُ أَنْتَ قُلْتُ نَعَمْ إِنِّي أَنَا وَ أَبِي لَقِينَاكَ هَاهُنَا وَ أَنْتَ مَعَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ مَعَهُ إِخْوَتُكَ فَقَالَ لَهُ أَبِي‏ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَنْتُمْ كُلُّكُمْ أَئِمَّةٌ مُطَهَّرُونَ وَ الْمَوْتُ لَا يَعْرَى مِنْهُ أَحَدٌ فَأَحْدِثْ إِلَيَّ شَيْئاً أُحَدِّثُ بِهِ مَنْ يَخْلُفُنِي مِنْ بَعْدِي فَلَا يَضِلَّ قَالَ نَعَمْ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ هَؤُلَاءِ وُلْدِي وَ هَذَا سَيِّدُهُمْ وَ أَشَارَ إِلَيْكَ وَ قَدْ عُلِّمَ الْحُكْمَ وَ الْفَهْمَ وَ السَّخَاءَ وَ الْمَعْرِفَةَ بِمَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ وَ مَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ وَ دُنْيَاهُمْ وَ فِيهِ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ حُسْنُ الْجَوَابِ وَ هُوَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فِيهِ أُخْرَى خَيْرٌ مِنْ هَذَا كُلِّهِ فَقَالَ لَهُ أَبِي وَ مَا هِيَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي قَالَ ع يُخْرِجُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْهُ غَوْثَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ غِيَاثَهَا وَ عَلَمَهَا وَ نُورَهَا وَ فَضْلَهَا وَ حِكْمَتَهَا خَيْرُ مَوْلُودٍ وَ خَيْرُ نَاشِئٍ يَحْقُنُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الدِّمَاءَ وَ يُصْلِحُ بِهِ ذَاتَ الْبَيْنِ وَ يَلُمُّ بِهِ الشَّعْثَ وَ يَشْعَبُ بِهِ الصَّدْعَ وَ يَكْسُو بِهِ الْعَارِيَ وَ يُشْبِعُ بِهِ الْجَائِعَ وَ يُؤْمِنُ بِهِ الْخَائِفَ وَ يُنْزِلُ اللَّهُ بِهِ الْقَطْرَ وَ يَرْحَمُ بِهِ الْعِبَادَ خَيْرُ كَهْلٍ وَ خَيْرُ نَاشِئٍ قَوْلُهُ حُكْمٌ وَ صَمْتُهُ عِلْمٌ يُبَيِّنُ لِلنَّاسِ مَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ يَسُودُ عَشِيرَتَهُ مِنْ قَبْلِ أَوَانِ حُلُمِهِ فَقَالَ لَهُ أَبِي بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ هَلْ وُلِدَ قَالَ نَعَمْ وَ مَرَّتْ بِهِ سِنُونَ قَالَ يَزِيدُ فَجَاءَنَا مَنْ لَمْ نَسْتَطِعْ مَعَهُ كَلَاماً قَالَ يَزِيدُ فَقُلْتُ لِأَبِي إِبْرَاهِيمَ ع فَأَخْبِرْنِي أَنْتَ بِمِثْلِ مَا أَخْبَرَنِي بِهِ أَبُوكَ ع فَقَالَ لِي نَعَمْ إِنَّ أَبِي ع كَانَ فِي زَمَانٍ لَيْسَ هَذَا زَمَانَهُ فَقُلْتُ لَهُ فَمَنْ يَرْضَى مِنْكَ بِهَذَا فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ قَالَ فَضَحِكَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ ضَحِكاً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ أُخْبِرُكَ يَا أَبَا عُمَارَةَ إِنِّي خَرَجْتُ مِنْ مَنْزِلِي فَأَوْصَيْتُ إِلَى ابْنِي فُلَانٍ وَ أَشْرَكْتُ مَعَهُ بَنِيَّ فِي الظَّاهِرِ وَ أَوْصَيْتُهُ فِي الْبَاطِنِ فَأَفْرَدْتُهُ وَحْدَهُ وَ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ إِلَيَّ لَجَعَلْتُهُ فِي الْقَاسِمِ ابْنِي لِحُبِّي إِيَّاهُ وَ رَأْفَتِي عَلَيْهِ وَ لَكِنْ ذَلِكَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَجْعَلُهُ حَيْثُ يَشَاءُ وَ لَقَدْ جَاءَنِي بِخَبَرِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص ثُمَّ أَرَانِيهِ وَ أَرَانِي مَنْ يَكُونُ مَعَهُ وَ كَذَلِكَ لَا يُوصَى إِلَى أَحَدٍ مِنَّا حَتَّى يَأْتِيَ بِخَبَرِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ جَدِّي عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ رَأَيْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص خَاتَماً وَ سَيْفاً وَ عَصًا وَ كِتَاباً وَ عِمَامَةً فَقُلْتُ مَا هَذَا يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ لِي أَمَّا الْعِمَامَةُ فَسُلْطَانُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمَّا السَّيْفُ فَعِزُّ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَمَّا الْكِتَابُ فَنُورُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَمَّا الْعَصَا فَقُوَّةُ اللَّهِ وَ أَمَّا الْخَاتَمُ فَجَامِعُ هَذِهِ الْأُمُورِ ثُمَّ قَالَ لِي وَ الْأَمْرُ قَدْ خَرَجَ مِنْكَ إِلَى غَيْرِكَ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَرِنِيهِ أَيُّهُمْ هُوَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَا رَأَيْتُ مِنَ الْأَئِمَّةِ أَحَداً أَجْزَعَ عَلَى فِرَاقِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْكَ وَ لَوْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ بِالْمَحَبَّةِ لَكَانَ إِسْمَاعِيلُ أَحَبَّ إِلَى أَبِيكَ مِنْكَ وَ لَكِنْ ذَلِكَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ قَالَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ وَ رَأَيْتُ وُلْدِي جَمِيعاً الْأَحْيَاءَ مِنْهُمْ وَ الْأَمْوَاتَ فَقَالَ لِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع هَذَا سَيِّدُهُمْ وَ أَشَارَ إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ فَهُوَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ اللَّهُ مَعَ الْمُحْسِنِينَ قَالَ يَزِيدُ ثُمَّ قَالَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ ع يَا يَزِيدُ إِنَّهَا وَدِيعَةٌ عِنْدَكَ فَلَا تُخْبِرْ بِهَا إِلَّا عَاقِلًا أَوْ عَبْداً تَعْرِفُهُ صَادِقاً- وَ إِنْ سُئِلْتَ عَنِ الشَّهَادَةِ فَاشْهَدْ بِهَا وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها (النساء: ۵۸٫)  وَ قَالَ لَنَا أَيْضاً وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ‏ (البقرة: ۱۴۰٫) قَالَ فَقَالَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ ع فَأَقْبَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقُلْتُ قَدْ جَمَعْتَهُمْ لِي بِأَبِي وَ أُمِّي فَأَيُّهُمْ هُوَ فَقَالَ هُوَ الَّذِي يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَسْمَعُ بِفَهْمِهِ وَ يَنْطِقُ بِحِكْمَتِهِ يُصِيبُ فَلَا يُخْطِئُ وَ يَعْلَمُ فَلَا يَجْهَلُ مُعَلَّماً حُكْماً وَ عِلْماً هُوَ هَذَا وَ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ ابْنِي ثُمَّ قَالَ مَا أَقَلَّ مُقَامَكَ مَعَهُ فَإِذَا رَجَعْتَ مِنْ سَفَرِكَ فَأَوْصِ وَ أَصْلِحْ أَمْرَكَ وَ افْرُغْ مِمَّا أَرَدْتَ فَإِنَّكَ مُنْتَقِلٌ عَنْهُمْ وَ مُجَاوِرٌ غَيْرَهُمْ فَإِذَا أَرَدْتَ فَادْعُ عَلِيّاً فَلْيُغَسِّلْكَ وَ لْيُكَفِّنْكَ فَإِنَّهُ طُهْرٌ لَكَ وَ لَا يَسْتَقِيمُ إِلَّا ذَلِكَ وَ ذَلِكَ سُنَّةٌ قَدْ مَضَتْ فَاضْطَجِعْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ صُفَّ إِخْوَتَهُ خَلْفَهُ وَ عُمُومَتَهُ وَ مُرْهُ فَلْيُكَبِّرْ عَلَيْكَ تِسْعاً فَإِنَّهُ قَدِ اسْتَقَامَتْ وَصِيَّتُهُ وَ وَلِيَكَ وَ أَنْتَ حَيٌّ ثُمَّ اجْمَعْ لَهُ وُلْدَكَ مِنْ بَعْدِهِمْ فَأَشْهِدْ عَلَيْهِمْ وَ أَشْهِدِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً قَالَ يَزِيدُ ثُمَّ قَالَ لِي أَبُو إِبْرَاهِيمَ ع إِنِّي أُوخَذُ فِي هَذِهِ السَّنَةِ وَ الْأَمْرُ هُوَ إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ سَمِيِّ عَلِيٍّ وَ عَلِيٍّ فَأَمَّا عَلِيٌّ الْأَوَّلُ فَعَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ أَمَّا الْآخِرُ فَعَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع أُعْطِيَ فَهْمَ الْأَوَّلِ وَ حِلْمَهُ وَ نَصْرَهُ وَ وُدَّهُ وَ دِينَهُ وَ مِحْنَتَهُ وَ مِحْنَةَ الْآخِرِ وَ صَبْرَهُ عَلَى مَا يَكْرَهُ وَ لَيْسَ لَهُ أَنْ يَتَكَلَّمَ إِلَّا بَعْدَ مَوْتِ هَارُونَ بِأَرْبَعِ سِنِينَ ثُمَّ قَالَ لِي يَا يَزِيدُ وَ إِذَا مَرَرْتَ بِهَذَا الْمَوْضِعِ وَ لَقِيتَهُ وَ سَتَلْقَاهُ فَبَشِّرْهُ أَنَّهُ سَيُولَدُ لَهُ غُلَامٌ أَمِينٌ مَأْمُونٌ مُبَارَكٌ وَ سَيُعْلِمُكَ أَنَّكَ قَدْ لَقِيتَنِي فَأَخْبِرْهُ عِنْدَ ذَلِكَ أَنَّ الْجَارِيَةَ الَّتِي يَكُونُ مِنْهَا هَذَا الْغُلَامُ جَارِيَةٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مَارِيَةَ جَارِيَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص أُمِّ إِبْرَاهِيمَ فَإِنْ قَدَرْتَ أَنْ تُبَلِّغَهَا مِنِّي السَّلَامَ فَافْعَلْ قَالَ يَزِيدُ فَلَقِيتُ بَعْدَ مُضِيِّ أَبِي إِبْرَاهِيمَ ع عَلِيّاً ع فَبَدَأَنِي فَقَالَ لِي يَا يَزِيدُ مَا تَقُولُ فِي الْعُمْرَةِ فَقُلْتُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي ذَلِكَ‏ إِلَيْكَ وَ مَا عِنْدِي نَفَقَةٌ فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ مَا كُنَّا نُكَلِّفُكَ وَ لَا نَكْفِيكَ فَخَرَجْنَا حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ فَابْتَدَأَنِي فَقَالَ يَا يَزِيدُ إِنَّ هَذَا الْمَوْضِعَ كَثِيراً مَا لَقِيتَ فِيهِ جِيرَتَكَ وَ عُمُومَتَكَ قُلْتُ نَعَمْ ثُمَّ قَصَصْتُ عَلَيْهِ الْخَبَرَ فَقَالَ لِي أَمَّا الْجَارِيَةُ فَلَمْ تَجِئْ بَعْدُ فَإِذَا جَاءَتْ بَلَّغْتُهَا مِنْهُ السَّلَامَ فَانْطَلَقْنَا إِلَى مَكَّةَ فَاشْتَرَاهَا فِي تِلْكَ السَّنَةِ فَلَمْ تَلْبَثْ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى حَمَلَتْ فَوَلَدَتْ ذَلِكَ الْغُلَامَ قَالَ يَزِيدُ وَ كَانَ إِخْوَةُ عَلِيٍّ يَرْجُونَ أَنْ يَرِثُوهُ فَعَادُونِي إِخْوَتُهُ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ فَقَالَ لَهُمْ إِسْحَاقُ بْنُ جَعْفَرٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُهُ وَ إِنَّهُ لَيَقْعُدُ مِنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ بِالْمَجْلِسِ الَّذِي لَا أَجْلِسُ فِيهِ أَنَا.

يزيد بن سليط گويد: ما عازم عمل عُمره بوديم كه در ميان راه به امام كاظم (ع) بر خورديم من گفتم: قربانت آيا اين جا را مى‏شناسيد و به خاطر مى‏آوريد؟، فرمود: آرى آيا تو هم مى‏شناسى و به خاطر مى‏آورى؟، گفتم: آرى، من و پدرم شما را با امام صادق به همراه برادرانت همين جا ملاقات كرديم، پدرم به آن حضرت گفت: پدر و مادرم قربانت، شما همه امامانى پاك هستيد ولى مرگ دامن گير همه است، به من دستورى تازه لطف كنيد تا به جانشين خود باز گويم و بعد از من گمراه نباشد، امام فرمود: به چشم اى ابا عبد الله (كنيه سليط بوده) اينان همه پسران منند و اين آقا و سيد آنها است (به شما اشاره كرد) او است كه حكم و فهم و سخاوت و معرفت بدان چه مردم بدان حاجت دارند و در امر دين و دنياشان مورد اختلاف است آموخته و داراى حسن خلق و جواب نيكو به سؤالات است او است بابى از ابواب خدا عز و جل و در او فضيلتى است از همه اينها بهتر، پدرم به او عرض كرد: آن چيست، پدر و مادرم قربانت؟ فرمود: خدا عز و جل از صلب او بيرون آورد پشت و پناه اين امت و علم و نور و فصل و حكومت آنها را، بهترين نوزاد و بهترين پرورده باشد، خدا به وسيله او خونها را حفظ كند و ميانه مردم را اصلاح نمايد و پراكندگى را برطرف سازد و رخنه را ببندد و برهنه را بپوشاند و گرسنه را سير كند و ترسنده را آسوده خاطر كند و باران‏ ببارد و به بندگان ترحم كند، بهترين مرد باشد و بهترين جوان گفتارش محكم و قاطع است و خموشى او علم و دانش، براى مردم هر چه مورد اختلاف باشد بيان كند و به تيره و تبار خود در كودكى سرافراز و آقا باشد، پدرم به او عرض كرد: پدر و مادرم قربانت آيا از مادر زائيده شده؟ فرمود: آرى و چند سال هم بر او گذشته، يزيد گويد (چون رشته سخن به اينجا رسيد): كسى آمد كه با وجود او ديگر نمى‏توانستيم در اين باره سخنى بگوئيم.

يزيد گويد: من به امام عرض كردم شما هم به من خبرى بدهيد مانند خبرى كه پدرت به من داد، فرمود: آرى، پدرم در زمانى بود كه جز اين زمان است (يعنى در زمان او آزادى بيشترى وجود داشت) من به او عرض كردم: هر كه به اين جواب قناعت كند خدا او را لعنت كند، گويد: امام كاظم (ع) خنده‏اى از ته دل كرد و سپس فرمود: اى ابا عماره به تو خبر مى‏دهم كه چون از منزل خود بيرون آمدم به فلان پسرم به خصوص وصيت كردم و پسران ديگر را هم در ظاهر با او شركت دادم ولى در باطن و نهانى وصىّ خاص من او است او را به تنهايى برگزيدم، اگر اختيار با من بود امر امامت را به پسرم قاسم وامى‏گذاردم، چون او را دوست دارم و با او مهربانم ولى اين امر با خدا عز و جل است و هر جا خواهد مقرر سازد خبر امامت او از رسول خدا (ص) به من رسيده است او را به من نموده است و به من نموده است كه همراه او كيست و همچنين به هيچ كدام از ما ائمه وصيت نمى‏شود تا خبر آن از رسول خدا (ص) برسد و از جدم على (ع)، من به همراه جدم انگشترى و شمشيرى و عصا و كتابى و عمامه‏اى ديدم و عرض كردم: يا رسول الله اينها چيست؟ به من فرمود: عمامه رمز سلطنت خدا عز و جل است و شمشير عزت خدا تبارك و تعالى، كتاب نور خدا تبارك و تعالى است و اما عصا رمز نيروى خدا است و خاتم رمز جامع همه اين امور است، سپس به من فرمود: امر امامت از تو به ديگرى منتقل شده، گفتم: يا رسول الله به من بنما كدام آنها است آن شخص، رسول خدا (ص) به من فرمود: هيچ كدام از ائمه (ع) را نديدم كه از تو نسبت به مفارقت اين امر امامت بى‏تاب‏تر باشد، اگر امر امامت روى محبت و دوستى بود (نسبت به فرزندى) اسماعيل پيش پدر تو از تو محبوب‏تر بود ولى اين امر از طرف خدا عز و جل است، سپس امام كاظم (ع) فرمود: همه فرزندان خود را از زنده و مرده در نظر آوردم و امير المؤمنين (ع) به من فرمود: اين سيّد آنها است و اشاره كرد به على (ع) او از من است و من از او و خدا نيكوكاران را دوست دارد.

يزيد گويد: سپس امام كاظم (ع) فرمود: اى يزيد اين حديث نزد تو امانت است به آن خبر مده مگر خردمندى يا يك بنده خدائى كه او را راست و درست بدانى و اگر براى گواهى از تو پرسند طبق آن گواهى بده و اين است فرموده خدا عز و جل (۵۹ سوره نساء): «به راستى خدا به شما فرمان مى‏دهد كه امانات را به اهل آن بپردازيد» و نيز براى ما فرموده (۱۴۰ سوره بقره) «كيست كه ستمكارتر باشد از آن كه يك گواهى از خدا دارد و نهان كند» گويد: پس امام كاظم (ع) فرمود: من رو به رسول خدا (ص) كردم و گفتم: پدر و مادرم قربانت، ائمه را برايم جمع كردى كدام آنها او است (يعنى كدام امام است) فرمود: آن كه به نور خدا عز و جل مى‏بيند و به فهم الهى مى‏شنود و به كمك او سخن مى‏گويد، درست است و خطاء ندارد و مى‏داند و نادانى ندارد و آموخته است از نظر حكمت و دانش هر دو، او، اين است، و دست پسرم على را گرفت، سپس فرمود: چه اندازه بودن تو با او كم است، چون از سفر برگردى وصيت كن و كارهايت را اصلاح كن و از هر چه خواهى فراغت جو، زيرا تو از آنها جدا مى‏شوى و با ديگران همسايه مى‏گردى و هر گاه خواستى على (ع) را بطلب تا تو را غسل دهد و كفن كند، زيرا غسل او تو را پاك كند و جز آن درست نباشد، اين سنّتى است كه ثابت شده، تو در برابر او دراز بكش (براى اداى نماز بر ميت تو) و برادران و عموهايش را دنبال سر او به صف كن و به او دستور بده كه تا نه تكبير بر تو بگويد (نماز ميت عمومى پنج تكبير است و ما زاد آن براى احترام است كه نسبت به بزرگان مذهب مورد رخصت گرديده طبق موارد خاصه و منصوصه) زيرا وصيت او پا بر جا است و در زندگى تو جانشين تو است، سپس اولاد خود را جمع كن و گواه بر آنها بگير و خدا را گواه ساز و همان خدا براى گواه بس است.

سپس امام كاظم (ع) به من فرمود: من در اين سال گرفتار مى‏شوم و كار امامت با پسرم على (ع) است كه هم نام على و على است على اول على بن ابى طالب است و على ديگر، على بن الحسين (ع) به وى فهم و حلم و مهر و دين و محنت على اول عطا شده است و محنت و صبر على ديگر بر آنچه بد دارد و نمى‏تواند سخنى بگويد مگر چهار سال پس از مردن هارون، سپس به من فرمود: اى يزيد، چون به اينجا گذر كنى و او را ببينى و محققاً او را خواهى ديد به او مژده بده كه محققاً براى او پسرى متولد گردد كه امين است و مأمون و مبارك و او به تو خبر دهد كه با من ملاقات كردى، در اين وقت به او خبر ده آن كنيزكى كه اين پسر از او است، كنيزكى است از خاندان ماريه كنيز رسول خدا (ص) ام‏ ابراهيم و اگر توانستى سلام مرا به او برسانى برسان.

يزيد گويد: پس از شهادت امام كاظم (ع) على بن موسى الرضا را ملاقات كردم و او با من آغاز سخن كرد و گفت: اى يزيد در باره انجام عمره چه مى‏گوئى؟ گفتم: پدر و مادرم قربانت، اختيار با شما است، من خرجى ندارم، فرمود: سبحان الله، ما به تو تكليفى نكنيم كه متعهّد خرج تو نباشيم، و به همراهى آن حضرت براى انجام عمره بيرون شديم تا به همان جا رسيديم، او با من آغاز سخن كرد و فرمود: اى يزيد در اينجا بسيار شده كه با همسايگان و عموهايت بر خوردى، گفتم: آرى، و سپس داستان را براى او گفتم، فرمود: آن كنيزك هنوز نيامده و چون به دست من رسد سلام پدرم را به او مى‏رسانم، و با هم به مكه برگشتيم و در همان سال آن كنيزك را خريدارى كرد و ديرى نگذشت كه آبستن شد و آن پسر را زائيد، يزيد گويد: برادران على (ع) اميدوار بودند كه در امامت وارث او باشند و با من بى‏گناه دشمن شدند، اسحاق بن جعفر مى‏گفت به آنها: به خدا من او (يزيد) را ديدم نسبت به پدرم امام كاظم مقامى و موقعى داشت و به جايى مى‏نشست كه من در آنجا راه نداشتم.

امام رضا ع فرمود به خدا قسم من همان بشرى هستم كه بر تو واجب است از من پيروى كنى

بحار الأنوار (ط – بيروت) ؛ ج‏۴۹ ؛ ص۳۸

– ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ السِّنَانِيُّ وَ غَيْرُ وَاحِدٍ مِنَ الْمَشَايِخِ عَنِ الْأَسَدِيِّ عَنْ سَعْدِ بْنِ مَالِكٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنِ ابْنِ أَبِي كَثِيرٍ قَالَ: لَمَّا تُوُفِّيَ مُوسَى ع وَقَفَ النَّاسُ فِي أَمْرِهِ فَحَجَجْتُ فِي تِلْكَ السَّنَةِ فَإِذَا أَنَا بِالرِّضَا ع فَأَضْمَرْتُ فِي قَلْبِي أَمْراً فَقُلْتُ‏ أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ‏ (القمر: ۲۴٫) الْآيَةَ فَمَرَّ ع كَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ عَلَيَّ فَقَالَ أَنَا وَ اللَّهِ الْبَشَرُ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تَتَّبِعَنِي فَقُلْتُ مَعْذِرَةً إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكَ فَقَالَ مَغْفُورٌ لَكَ‏.

عيون: ابن ابى كثير گفت پس از شهادت حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام مردم در باره جانشين او متوقف شدند من در همان سال به مكه رفتم حضرت رضا عليه السّلام را ديدم در دل فكرى به خاطرم رسيد گفتم: أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ‏ ( القمر: ۲۴٫) در اين موقع امام مثل برق از جلو من رد شده فرمود: به خدا قسم من همان بشرى هستم كه بر تو واجب است از من پيروى كنى عرض كردم پوزش مي خواهم از خدا و از شما. فرمود: اشكالى ندارد گناهت بخشيده است.

هر کس منکر امامت امام رضا ع باشد مانند کسی است که امامت و ولایت امیرالمومنین ع را بعد رسول خدا ص انکار کرده است

الكافي (ط – الإسلامية) ؛ ج‏۱ ؛ ص۳۱۹ ح ۱۶

– مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْمَرْزُبَانِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى ع مِنْ قَبْلِ أَنْ يَقْدَمَ الْعِرَاقَ بِسَنَةٍ وَ عَلِيٌّ ابْنُهُ جَالِسٌ بَيْنَ يَدَيْهِ فَنَظَرَ إِلَيَّ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ أَمَا إِنَّهُ سَيَكُونُ فِي هَذِهِ السَّنَةِ حَرَكَةٌ فَلَا تَجْزَعْ لِذَلِكَ قَالَ قُلْتُ وَ مَا يَكُونُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَدْ أَقْلَقَنِي مَا ذَكَرْتَ فَقَالَ أَصِيرُ إِلَى الطَّاغِيَةِ أَمَا إِنَّهُ لَا يَبْدَأُنِي مِنْهُ سُوءٌ وَ مِنَ الَّذِي يَكُونُ بَعْدَهُ قَالَ قُلْتُ وَ مَا يَكُونُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ‏ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ قَالَ قُلْتُ وَ مَا ذَاكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ مَنْ ظَلَمَ ابْنِي هَذَا حَقَّهُ وَ جَحَدَ إِمَامَتَهُ مِنْ بَعْدِي كَانَ كَمَنْ ظَلَمَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ حَقَّهُ وَ جَحَدَهُ إِمَامَتَهُ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ قُلْتُ وَ اللَّهِ لَئِنْ مَدَّ اللَّهُ لِي فِي الْعُمُرِ لَأُسَلِّمَنَّ لَهُ حَقَّهُ وَ لَأُقِرَّنَّ لَهُ بِإِمَامَتِهِ قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ يَمُدُّ اللَّهُ فِي عُمُرِكَ وَ تُسَلِّمُ لَهُ حَقَّهُ وَ تُقِرُّ لَهُ بِإِمَامَتِهِ وَ إِمَامَةِ مَنْ يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ قَالَ قُلْتُ وَ مَنْ ذَاكَ قَالَ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ قَالَ قُلْتُ لَهُ الرِّضَا وَ التَّسْلِيمُ.

۱۶- ابن سنان گويد: يك سال پيش از آنكه ابو الحسن موسى (ع) به عراق آيد خدمت آن حضرت رسيدم و پسرش على (ع) در برابر او نشسته بود، به من نگاهى كرد و فرمود: اى محمد متوجه باش كه در اين سال جنبشى (سفرى) باشد، از آن بى‏تابى مكن، گويد: گفتم، قربانت چه مى‏شود آن چه فرمودى مرا پريشان كرد؟ فرمود: من نزد اين سركش مى‏روم ولى از خود او به من آفتى نرسد و نه از آن كه بعد از او باشد، گويد: گفتم: آن چه باشد؟ قربانت، فرمود: هر كه ستم كند به حق اين پسرم و منكر امامتش گردد بعد از من چون كسى است كه ستم به على بن أبى طالب (ع) كرده و منكر امامت او شده بعد از رسول خدا (ص)، گويد: گفتم: اگر خدا به من عمرى داد حقِّ وى را به او تسليم كنم و به امامتش اقرار نمايم، فرمود: اى محمد، راست گفتى خدا عمر تو را طولانى كند و حق او را به وى تسليم كنى و معترف به امامت او و امامت آن كه بعد از او است باشى، گويد: گفتم: او كيست؟ فرمود: محمّد پسرش، گويد: گفتم: براى او هم رضا و تسليم دارم.

سزای توهین به امام سرگردانی وگمراهی از حق و حقیقت است

بحار الأنوار (ط – بيروت) ؛ ج‏۴۹ ؛ ص۳۴

– ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام حَمْزَةُ الْعَلَوِيُّ عَنِ الْيَقْطِينِيِّ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ وَ صَفْوَانَ قَالا حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ قِيَامَا وَ كَانَ مِنْ رُؤَسَاءِ الْوَاقِفَةِ فَسَأَلَنَا أَنْ نَسْتَأْذِنَ لَهُ عَلَى الرِّضَا ع فَفَعَلْنَا فَلَمَّا صَارَ بَيْنَ يَدَيْهِ قَالَ لَهُ أَنْتَ إِمَامٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّكَ لَسْتَ بِإِمَامٍ قَالَ فَنَكَتَ طَوِيلًا فِي الْأَرْضِ مُنَكِّسَ الرَّأْسِ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَيْهِ فَقَالَ لَهُ مَا عِلْمُكَ أَنِّي لَسْتُ بِإِمَامٍ قَالَ لِأَنَّا رُوِّينَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّ الْإِمَامَ لَا يَكُونُ عَقِيماً وَ أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ هَذَا السِّنَّ وَ لَيْسَ لَكَ وَلَدٌ قَالَ فَنَكَسَ رَأْسَهُ أَطْوَلَ مِنَ الْمَرَّةِ الْأُولَى ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ فَقَالَ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّهُ لَا تَمْضِي الْأَيَّامُ وَ اللَّيَالِي حَتَّى يَرْزُقَنِيَ اللَّهُ وَلَداً مِنِّي قَالَ عَبْدالرَّحْمَنِ بْنُ أَبِي نَجْرَانَ فَعَدَدْنَا الشُّهُورَ مِنَ الْوَقْتِ الَّذِي قَالَ فَوَهَبَ اللَّهُ لَهُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فِي أَقَلَّ مِنْ سَنَةٍ قَالَ وَ كَانَ الْحُسَيْنُ بْنُ قِيَامَا هَذَا وَاقِفاً فِي الطَّوَافِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلُ ع فَقَالَ لَهُ مَا لَكَ حَيَّرَكَ اللَّهُ فَوَقَفَ عَلَيْهِ بَعْدَ الدَّعْوَةِ.

عيون اخبار الرضا: ابن ابي نجران و صفوان گفتند: حسين بن قياما كه از سران مذهب واقفه بود از ما در خواست كرد برايش از حضرت رضا اجازه بخواهيم. ما اجازه گرفتيم همين كه وارد شد گفت تو امام هستى؟ فرمود: آرى گفت من خدا را شاهد مي گيرم كه تو امام نيستى. حضرت رضا عليه السّلام سر به زير انداخته مدتى زمين را نگاه مي كرد بعد سر برداشته فرمود از كجا فهميدى من امام نيستم. گفت چون از حضرت صادق عليه السّلام روايت داريم كه امام هرگز عقيم و بدون فرزند نيست تو به اين سن رسيده‏اى هنوز فرزندى ندارى. اين مرتبه بيش از دفعه پيش امام سر به زمين انداخته بود باز سربرداشته فرمود: خدا را گواه مي گيرم كه طولى نخواهد كشيد كه داراى فرزندى خواهم شد. عبد الرحمن بن ابى نجران گفت از وقتى كه حضرت رضا اين فرمايش را فرمود تاريخ گذاشتيم يك سال طول نكشيد كه خداوند حضرت جواد را به او عنايت كرد.

همين حسين بن قياما در طواف ايستاده بود حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام به او توجه كرده فرمود چرا ايستاده‏اى خدا سرگردانت كند. پس از اين نفرين او جزء واقفيان قرار گرفت‏.

معجزات امام رضا ع

ظهور چشمه ی آب در کویر

بحار الأنوار (ط – بيروت) ؛ ج‏۴۹ ؛ ص۳۷  ح ۲۰

– ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام جَعْفَرُ بْنُ نُعَيْمٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنِ ابْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَفْصٍ قَالَ حَدَّثَنِي مَوْلَى الْعَبْدِ الصَّالِحِ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: كُنْتُ وَ جَمَاعَةً مَعَ الرِّضَا ع فِي مَفَازَةٍ فَأَصَابَنَا عَطَشٌ شَدِيدٌ وَ دَوَابَّنَا حَتَّى خِفْنَا عَلَى أَنْفُسِنَا فَقَالَ لَنَا الرِّضَا ع ائْتُوا مَوْضِعاً وَصَفَهُ لَنَا فَإِنَّكُمْ تُصِيبُونَ الْمَاءَ فِيهِ قَالَ فَأَتَيْنَا الْمَوْضِعَ فَأَصَبْنَا الْمَاءَ وَ سَقَيْنَا دَوَابَّنَا حَتَّى رَوِيَتْ وَ رَوِينَا وَ مَنْ مَعَنَا مِنَ الْقَافِلَةِ ثُمَّ رَحَلْنَا فَأَمَرَنَا ع بِطَلَبِ الْعَيْنِ فَطَلَبْنَاهَا فَمَا أَصَبْنَا إِلَّا بَعْرَ الْإِبِلِ وَ لَمْ نَجِدْ لِلْعَيْنِ أَثَراً فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِرَجُلٍ مِنْ وُلْدِ قَنْبَرٍ كَانَ يَزْعُمُ أَنَّ لَهُ مِائَةً وَ عِشْرِينَ سَنَةً فَأَخْبَرَنِي الْقَنْبَرِيُّ بِمِثْلِ هَذَا الْحَدِيثِ سَوَاءً قَالَ كُنْتُ أَنَا أَيْضاً مَعَهُ فِي خِدْمَتِهِ وَ أَخْبَرَنِي الْقَنْبَرِيُّ أَنَّهُ كَانَ فِي ذَلِكَ مُصْعِداً إِلَى خُرَاسَانَ .

عيون: محمّد بن حفص گفت غلام موسى بن جعفر عليه السّلام برايم نقل كرده گفت در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بوديم با چند نفر ديگر در يك بيابان. تشنگى شديدى بر ما و چارپايان مستولى شد كه ترس از تلف شدن داشتيم. حضرت رضا عليه السّلام محلى را توصيف نمود فرمود به آنجا برويد آب خواهيد يافت به آن محل رفتيم آب بود خودمان و چارپايان سيراب شديم و هر كه در قافله بود سير آب شد. بعد كوچ كرديم فرمود برويد همان چشمه را پيدا كنيد هر چه جستجو كرديم اثرى از چشمه نبود جز فضله شتران چيزى نيافتيم همين جريان را براى مردى كه اولاد قنبر بود نقل كردم او مدعى بود كه صد و بيست سال دارد آن مرد جريان را برايم بدون كم و كاست نقل كرد گفت من نيز در همان قافله در خدمت حضرت رضا بودم‏ او مي گفت آن راه منتهى مي شد به خراسان.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.