پ
پ

درس ششم

 مجملات قرآنی سبب نیاز به مبیّن (۱)

در درس گذشته بیان شد که ویژگی های قرآن مجید دلیلی بر نیاز به مبیّن برای فهم مقاصد الهی می باشد. دلیل عمده ی دیگری را که بر این نظریه اقامه می شود، وجود مجملات در قرآن است. همان گونه که در درس چهارم گفتیم مجمل کلامی را گویند که دلالتش بر معانی محتمل واضح نیست. به عبارت دیگر مستمع در برخورد با کلام مجمل نمی تواند معنای محصلی را بدست آورد تا آن را حتّی با احتمال زیاد به گوینده نسبت دهد، چه رسد به آن که به طور قطعی معنایی را به او استناد دهد. در حقیقت تفاوت کلام مجمل با کلام ظاهر در همین جاست. در ظاهر معنایی از کلام حاصل می شود که راجح است و به ذهن نزدیک تر می باشد، اما در مجمل همین معنای راجح نیز وجود ندارد.

ادّعای ما این است که در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که نشان می دهد که خداوند متعال در این موضع از کتاب خویش به اجمال سخن گفته است و یا به عبارت دیگر آیاتی از قرآن وجود دارد که برای ما مجمل است و تا قرینه ای به آن افزوده نگردد، راهی برای افاده ی معنا به ما ندارد. وجود اجمال در کلام هم می تواند از روی تعمّد گوینده باشد و هم ناشی از ساختار زبان. البتّه بحث ما در اینجا بیشتر ناظر به مجملاتی است که به نوعی تعمّد در قرار دادن آنها مشاهده می شود.

نکته ی دیگر که باید به آن توجّه کنیم این است که اجمال با ابهام داشتن یک کلام متفاوت است. به کلامی مبهم می گویند که در رساندن معنا نارسا و گنگ باشد. بنابراین، ابهام نوعی ضعف در کلام است که از ضعف گوینده ناشی می شود و قرآن کریم از چنین صفت منزه است. در حالی که اجمال، عبارت است از دوران کلام بین چند معنا که می تواند ناشی از حکمت هایی نزد متکلّم باشد. به علاوه این کار می تواند ناشی از قدرت گوینده باشد که چند معنا را در قالب یک لفظ می گنجاند. البته ثمره ی اجمال این است که شنونده نمی تواند به طور قطعی مراد گوینده را به دست آورد و لذا نیاز به قرابتی دارد که رافع اجمال بوده، مراد و مقصود گوینده را برای او حاصل نماید.

نمونه هایی از آیات مجمل در قرآن کریم

الف- حروف مقطّعه

از نمونه های بارز مجملات قرآن حروف مقطّعه می باشد. این حروف به ظاهر در هیچ قاعده ی کلامی و ادبی نمی گنجد و از ضوابط لغت نیز پیروی نمی کند. این حروف از معنایی که برای مجمل کردیم نیز فراتر است و حتی نمی توان برای آن معنایی فرض کرد، چه رسد به این که دوران بین چند معنی را برای آن تصور نمود.

 این حروف در ابتدای ۲۹ سوره ی قرآن مجید آمده است. صاحب تفسیر مجمع البیان یازده قول در معنای این کلمات آورده است. محاسبات  ریاضی، عجایبی را در ارتباط این کلمات با سوره ها نشان می دهد، اما اینها همه از دایره معناداری خارج است و مراد خداوند از این حروف با اتّکا به آراء و نظریّات احتمالی قابل دریافت نمی باشد. برخی در مورد حروف مقطّعه چنین پنداشته اند:

” جای هیچ گونه تردیدی نیست که معانی این گونه حروف در زمان نزول قرآن واضح و معلوم بود ولی رفته رفته معانی حقیقی آنها مبهم شده است (پس از توضیح این که شاید این علایم در شعر آن روز به کار نمی رفته است و نثر نیز در آن دوره کم بوده و امروز به دست ما نرسیده که اگر برسد شاید این حروف را در آن مشاهده  کنیم) آنچه مسلّم است این که در محاوره و تکلّم آن عصر چنین حروف اختصاری به کار می رفته که خدا نیز بیان کرده است.”

وی پس از طرح اقوال مختلف و ترجیح یکی از آنها با تأکید مجدّد در اینکه این حروف قطعاً معنای روشنی داشته اند، می نویسد:

” با وجود اختلافاتی که در این خصوص وجود دارد و حقیقت امر به طور کامل واضح نشده است هرگز نباید نا امید شد و آنها را قابل فهم پنداشت.”

این بیانات به خوبی نشان می دهد که معنای روشنی از حروف مقطّعه در دست نیست، و گویندگان چنین سخنی برای رهایی از این اشکال در صدد دست و پا کردن پناهگاهی مبهم و دور از دسترس هستند و به اصطلاح احاله بر غیب و دل خوش کرده اند که قبلاً معنایی داشته است که الان در دسترس نیست.

ب- مجملات فقهی

منظور ما از این عنوان آیات مجملی است که در زمینه احکام دینی وجود دارد. این گونه آیات مربوط به مقام عمل است به همین لحاظ باید از وضوح کاملی برخوردار باشد تا مکلّفان در پیدا کردن وظیفه ی خود به حیرت و سرگردانی دچار نشوند. با این حال در بررسی آیات احکامی قرآن مجید ملاحظه می شود که پاره ای از این آیات دارای اجمال می باشد.

یک عامل اجمال در این آیات، وجود الفاظ مشترک می باشد:

وَالسَّارِ‌قُ وَالسَّارِ‌قَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا /مائده ۳۸/

دست زن و مرد دزد را قطع کنید.

در این آیه علاوه بر آنکه شرایط دزدی که باید این حکم را بر آن جاری کرد معیّن نیست، به دلیل وجود لفظ “ید” در آن نیز مجمل است. زیرا ید در لغت عرب مشترک میان سه محدوده است و این که مراد خداوند قطع کدام ناحیه از دست دزد می باشد، در این آیه مشخص نیست. در آیات قرآنی نیز رفع اجمالی از این آیه صورت نگرفته است. لذا نیاز به قرینه ی منفصل در این آیه به وضوح ملاحظه می شود.

از دیگر عوامل اجمال در آیات الاحکام، اجمال ناشی از عدم بیان شرایط و مقیّدات و مخصّصات اوامر و نواهی الهی می باشد. یعنی در جاییکه قرآن مجید در صدد تشریع حکم می باشد، تمام حرف را بیان نکرده و صرفاً با عناوینی کلی از آن یاد کرده است. به طور مسلّم نزد همه مسلمانان، عبادتی نظیر نماز و روزه و حج و زکات و امثال آن دارای شرایط و اجزایی است که در قرآن به چشم نمی خورد و قطعاً مکلّف به آن می باشیم، اما با مراجعه به قرآن به تنهایی این معنا برای ما حاصل نمی شود.

بررسی یک اشکال

در اینجا برخی مخالفان چنین می گویند که خداوند در صدد بیان همه جزئیات و تفاصیل احکام در قرآن کریم نمی باشد. لذا مجمل دانستن آیات احکامی بی معنی است. به عبارت دیگر اجمال در جایی طرح می شود که متکلّم در صدد القای مراد خویش بر مستمع باشد، اما کلامش چنین مقصودی را روشن نکند و حتی ظهوری بر معنایی هم نداشته باشد. اما در آیات الاحکام خداوند در مقام بیان همه ی جزئیات نیست و آنچه را می خواسته در قرآن بگوید به طور کامل و بدون نیاز به قرینه ی خارجی بیان کرده است.

” مختصر این که کتاب خدا، کتاب کاملی است و محتاج به این که بنده ای آن را کامل نماید نیست و کتاب خدا از هر جهت مستغنی از مخلوق است پس اگر مطلبی را بیان نکرده، یا لازم نبوده و علم آن را از بندگان نخواسته است و یا در سنّت رسول بیان شده است”/تابشی از قرآن-۲۳/

در پاسخ می گوییم اولاً این بیان تغییر موضعی صریح در ادّعای اوّلیه مدافعان نظریه کفایت قرآن می باشد. به این ترتیب که در مقابل اعتقاد شیعی لزوم همراهی قرآن و مبیّن چنین ایراد می کردند که این نظریه به معنی ناقص دانستن قرآن، عاجز دانستن خدا  از بیان مراد خویش، مخالفت با هدایت و نور بودن قرآن و امثال آن می باشد. اما در اینجا به راحتی بسیاری از حوزه هایی را که برای ما روشن نیست از مقصود اولیه خداوند خارج می دانند. لذا در واقع پذیرفته اند که نمی توان با مراجعه به قرآن به همه آنچه خداوند از ما خواسته و در هدایت ما موثر است دست یافت.

لذا این که کسی بگوید:

” خداوند متعال قرآن را برای هدایت بشر فرستاده و چگونه می توان گفت کتابی که برای دستور زندگی بنی آدم تا انقراض عالم آمده قابل فهم نیست و باید به اشخاص معدودی که در برهه ای از زمان در محیطی مجهول بوده اند و با هزاران سال که از عمر عالم باقی مانده احدی از آنان نیستند بازهم باید به آنان مراجعه کرد و فهم آنرا منحصر به ایشان دانست.”

این سخن با خارج دانستن یک سری مرادها و مقاصد الهی از قرآن سازگاری ندارد.

ثانیاً: این متکلّم از ابتدا در مقام بیان چه چیز بوده یا نبوده است، چه ملاکی دارد؟ آیا وابسته به جهل ماست که هر جا چیزی را نیافتیم قصد اوّلیه متکلّم را محدود نماییم؟ این بیان با پذیرش عقلی و عقلایی جواز تأویل بر منفصل سازگاری ندارد. چرا که در مبنای تأویل بر منفصل مطلب از این قرار است که متکلّم بیان مراد و منظور خود به وسیله  کلامش را مبتنی بر قراین خارجی کرده است، نه این که از ابتدا در صدد بیان مراد خویش نبوده است.

هم چنین اگر اصل اوّلیه ای، برای تشخیص در مقام بیان بودن متکلّم وجود داشته باشد، بنای عقلایی بر این است که متکلّم به خصوص در مقام امر و نهی، تمام مراد و منظور خویش را بیان می کند مگر آنکه به قرینه ای عدم پیروی خود از این مبنا را اعلام نماید. در مورد آیات قرآنی و به خصوص در زمینه ی احکام، وجود چنین قرینه ای نزد تمام مسلمانان مسلّم است و حتی مخالفان نیز با موکول دانستن بیان اجزا و تفاصیل احکام به سنّت پیامبر (ص) در حقیقت بنای تأویل بر منفصل در کلام الهی را پذیرفته اند. لذا با این اصل که خداوند در قرآن در صدد تشریع احکام دینی می باشد، عدم وجود جزئیات احکام، آیات احکامی قرآن را مجمل می نماید. به عبارت دیگر مکلّف احکام الهی با مراجعه به قرآن تکلیف خویش را آنگونه که خداوند خواسته است( که در سنّت پیامبر بیان شده است) به دست نمی آورد و دلالت آیات الاحکام بر این جزئیات کافی نیست، لذا این آیات از این جهت دارای اجمال می باشد و پذیرش مبنای تأویل بر منفصل بیان گر این واقعیت است که خداوند در صد بیان احکام و تشریع دین می باشد، اما آیات قرآن از جهت جزئیات و شرایط آن از اجمال برخوردار است.

پس به طور خلاصه باید گفت:

۱- منظور از اجمال یک کلمه و یا عبارت در نظریه ی همراهی قرآن و مبیّن، معیّن نبودن مراد و قصد متکلّم از آن می باشد.

۲- این اجمال مربوط به شنونده می باشد و با ابهام لفظ یا عبارت که به معنی گنگ و نارسا بودن عبارت است و ناشی از ضعف متکلّم می باشد، تفاوت دارد.

۳- حروف مقطّعه و مجملات فقهی، نمونه هایی روشن از وجود اجمال در قرآن می باشد.

۴- گفته می شود که خداوند در قرآن در صدد بیان جزئیات احکام نمی باشد، لذا آیات الاحکام مجمل نیست.

۵- در پاسخ می گوییم اولا این سخن تغییر موضعی صریح در ادّعای اوّلیه مبنی بر خودبسندگی قرآن است.

۶- ثانیاّ اصل اولیه عقلایی در تکلّم به خصوص در امر و نهی بیان همه مراد است مگر قرینه ای بر آن اقامه شود، و لذا نمی توان جهل خود را به پای متکلّم گذارد.

۷- پذیرش مبنای تأویل بر منفصل در آنچه که خداوند در قرآن به عنوان احکام بیان نموده، به بیان دیگر اجمال این آیات از لحاظ جزئیات و تفاصیل می باشد.

۸- منزّه بودن ساحت خداوند متعال از لغو و بیهوده، مستلزم آن است که در کنار کتاب هدایت خود، مبیّنی را برای رفع اجمال از آیات قرار دهد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.